اشتراک چند لینک از جادی درباره هکر بودن

یکی دو روزه چیزی برای نوشتن ندارم. چند ماه گذشته با چند اتفاق ناگهانی روبرو شدم که نظم زندگیم رو به هم ریخت. از اسباب‌کشی اجباری تا دزدیده شدن ماشین و بیماری. حالا درگیر دادن نظم دوباره به زندگی هستم تا کارهامو با روال بهتر و سریعتری پیش ببرم. به هر حال، امشب یک مطلب خوب از جادی دیدم که دوست داشتم لینکش رو به اشتراک بگذارم، اگه به مباحث مربوط به هک و امنیت علاقه دارین ارزش خوندنش رو داره.

چگونه هکر شویم – نوشته اریک ریموند

چگونه به یک هکر یا متخصص امنیت عالی تبدیل بشم

 

چگونه به یک هکر یا متخصص امنیت عالی تبدیل بشم

دقیقا چه برنامه‌ای برای اینجا دارم

هنوز نمی‌دونم! این جوابیه که به سوال بالا می‌دم. قبلا نوشتم که احساس کردم نیاز دارم افکارم رو بنویسم و حرف‌هایی که برای زدن دارم رو با دیگران شریک بشم. دوست دارم تحلیل‌هام از چیزهایی که در موردشون کمی تخصص دارم رو به اشتراک بگذارم و بخشی خیلی کوچک از فرایند تولید آگاهی در وب باشم، چیزی که هدف پروژه وب بوده.

درباره مزایای وبلاگ نویسی و حتی مهمتر از اون، لزوم وبلاگ نویسی میشه خیلی حرف زد. ما نباید با دست خودمون وب رو محدود کنیم به تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی. توی پست قبلی در این مورد کمی نوشتم. اما به هر حال برای نوشتن هم نیاز به ایده‌هایی دارم که نوشتن افکارم رو بیشتر جهت بده. هنوز باید به اینکه دقیقا چطور، چرا و چی می‌خوام بنویسم، یا بهتره بگم مفیدتره بنویسم فکر کنم، اما تا الان به ذهنم رسیده که روی این موارد کار کنم.

  • یادداشت‌های شخصی: فکر می‌کنم بلاگ هنوز هم باید بخشی از زندگی ما رو برای دیگران روایت کنه. با همین زبانی که با هم حرف می‌زنیم، با همین زبانی که مکالمات محاوره ما رو شکل می‌ده. علایق ما و تجربیات ما به تنهایی می‌تونه به آگاهی دیگران کمک کنه. حرف زدن مهمترین بخش روابط اجتماعی بوده و این روابط چیزیه که انسان رو به چیزی که هست تبدیل کرده. یادداشت‌های شخصی ما می‌تونه راوی زندگی ما و خط سیر تصمیم‌گیری‌های ما باشه.
  • تکنولوژی، نرم افزار آزاد، هوش مصنوعی و برنامه نویسی: من تقریبا ده سال اخیر زندگیم رو درگیر برنامه نویسی کامپیوترها بودم. با چندین زبان برنامه نویسی کار کردم و تو شرکت‌ها، استارتاپ‌ها و کسب و کارهای مختلف و متنوعی این کار رو دنبال کردم. برنامه نویس خفن و فوق العاده‌ای نیستم اما احتمالا تجریبات من توی این زمینه می‌تونه به دیگران کمک کنه. خیلی دوست دارم و علاقمندم که این تجربیات رو در اختیار دیگران قرار بدم. من به شدت مدافع مفهوم اینترنت آزاد و نرم‌افزار آزاد هستم و هنوز هم معتقدم که این‌ها هستن که می‌تونن زندگی بشر رو تغییر بدن. مطمئنا در این مورد زیاد می‌خونم و دوست دارم با ترجمه آزاد چیزهایی که می‌خونم به دیگران کمک کنم بیشتر با این مفاهیم آشنا بشن، و اگه دوست داشته باشن کمکی به توسعه اون‌ها بکنن. به هر حال شدیدا به این موارد فکر می‌کنم. حتی نوشتن درباره استارتاپ‌های ایران هم جالبه. من از کسب و کار و بیزنس نه چیزی می‌فهمم و نه به اون‌ها علاقه دارم اما بعد از کار با استارت‌آپ‌های مختلف فکر می‌‎کنم ممکنه نگاه انتقادی من به اون‌ها برای بعضی‌ها جالب باشه. شاید هم نباشه. باید تست کرد.
  • جامعه: من تخصص جامعه شناسی ندارم اما اونقدر بهش جذب می‌شم که دوست داشته باشم نظراتم رو با دیگران به اشتراک بگذارم و نظرات دیگران رو بشنوم. من علاقه دارم که روی تحلیل شبکه‌های اجتماعی بیشتر کار کنم و فکر می‌کنم این مورد به درک بهتر جامعه کمک می‌کنه. شاید در این مورد هم بنویسم.
  • نامه: یکی از کتگوری‌هایی که به این بلاگ اضافه کردم نامه بود. شاید عجیب باشه اما من فکر می‌کنم انتقال مفاهیم از طریق نوشتن نامه کار باحال و مفیدیه. اینطور بهتر می‌تونیم منظورمون رو به دیگران منتقل کنیم. حالا شاید نامه‌های من به بعضی اشخاص برای دیگران هم جالب باشه. این رو هم میشه امتحان کرد. شاید هم کسی اهمیت نده!

به هر حال چیزی که می‌دونم اینه که دوست دارم درباره نگاهم به یک دنیای آزادتر بنویسم. دنیایی که انسان اسیر مفاهیمی که یک روزی خودش اون‌ها رو ساخته نباشه. آزادی بی قید و شرطی که من در موردش حرف می‌زنم چیزی نیست که حکومت‌ها و دولت‌ها به ما بدن یا ندن. چیزیه که خودمون باید خلقش کنیم، بسازیمش و بعد برایش جلوی جکومت‌ها و دولت‌ها، جلوی سرمایه‌دارها و خودخواه‌ها مقاومت کنیم. ما مجبوریم سنگر‌های آزادی رو حفظ کنیم وگرنه چیزی از رویاهای ما برای دنیای بهتر باقی نمی‌مونه. امیدوارم بتونم بهتر و بیشتر بنویسم، موضوعات خوبی برای نوشتن پیدا کنم و زمانی که این نوشته‌ها به پختگی لازم رسیدن براشون مخاطب پیدا کنم.

چرا نوشتن در وبلاگ خوب است و نوشتن در کانال‌های تلگرام بد!

فکر می‌کنم تیتر این نوشته به اندازه کافی گویاست‌. مطمئنا اگر کسی دز تلگرام، فیسبوک یا هرجایی شبیه این‌ها بنویسه مخاطب بیشتری جذب می‌کنه اما چنین کاری مخالف روح اینترنتی هست که قرار بوده ساخته بشه. اینترنتی که من می‌شناسم جایی برای دسترسی آزاد به دانش، آگاهی و هر چیزی بوده، چیزی که می‌تونست می‌تونست سرنوشت بشر مغموم و تنهای امروز رو عوض کنه اما نه تنها اینطور نشد که از طرفی ابزار اعمال قدرت دولت‌های فاسد همه دنیا شد و از طرفی هم پدیده‌ای تفریحی و بی‌معنا برای رسانه‌های اجتماعی.

نوشتن توی تلگرام یا هر چیزی مثل اون باعث میشه دسترسی به مطالب شما بدون استفاده از اون پلتفرم غیر ممکن بشه و با از بین رفتن پلتفرم احتمالا نابود بشه. مطالبی که می‌نویسیم توی وب قابل جستجو نیست و این چیزیه که اینترنت رو بی‌معنی می‌کنه.

مطمئنا بعدا بیشتر درباره این موضوع توضیح می‌دم. فقط برای اینکه دوستانی که از فید بلاگ استفاده نمی‌کنن از به روز رسانی بلاگ باخبر بشن لینک‌های بلاگ توی کانال دنیای آزاد روی تلگرام قرار می‌گیره‌‌. دلیل اینکه هنوز لینک‌های این بلاگ رو جایی به اشتراک نمی‌ذارم اینه که نیاز دارم مطمئن شم مرتب می‌نویسم و چیزی برای گفتن دارم.

و نهایتا اینکه بیشتر به پدیده‌های اطرافمون فکر کنیم تا نجاتشون بدیم. بشر تحمل بحران‌های اجتماعی جدید رو نداره.

نامه: رویاهای من و رویاهای تو

این پست یک نامه کوتاه به دوستی قدیمی است که مدت‌هاست او را ندیده‌ام.

 

همایون عزیز

این روزها سایه‌ی پول بیشتر از هر زمانی بر دنیای رویایی ما سایه انداخته است. دنیایی که آن زمان، وقتی که فقط پانزده شانزده سال داشتیم، در ذهنمان تصور می‌کردیم. برنامه نویس بودیم و مثل خیلی از برنامه‌نویس‌ها فکر می‌کردیم تکنولوژی نجاتبخش جهانمان خواهد بود. یادت می‌آید که چطور چشم‌هایت برق می‌زد وقتی درباره آزمون تورینگ حرف می‌زدی؟ حالا، هر چند می‌ترسم که بگویم، اما باید اعتراف کنم که همه چیز برای من به باد رفته، برای تو چطور؟ هنوز هم با شنیدن اسم اپل و ماکروسافت ذوق زده می‌شوی و به آینده‌ی درخشان انسان فکر می‌کنی؟ یا مثل من چهره بی‌رنگ و دست‌های بی‌جان میلیون‌ها کارگری که زیر بار سنگین رشد تکنولوژی له شده‌اند را تجسم می‌کنی؟

همایون

سایه‌ی پول تمام زندگی من را تاریک کرده است. دیگر نمی‌توانم بدون اینکه نفرتم را پنهان کنم درباره‌ی چیزی حرف بزنم. چند روز پیش در خیابان پسری را دیدم که کیسه‌ای هم قد خودش را می‌کشید و در آن زباله جمع می‌کرد. خسته بود و نمی‌توانستم تصور کنم در مغزش چه می‌گذرد. از کنارم که می‌گذشت گفتم خسته نباشی، و با لهجه جنوبی‌اش گفت «نه والله خسته نیستم». آن لهجه و پوست گندمی‌اش من را به یاد تو ‌انداخت. به یاد روزهایی افتادم که در خیابان‌های اهواز قدم می‌زدیم تا به بازار بزرگ کامپیوتر و خیابان طالقانی برسیم. پاتوقی که در آن می‌توانستیم بین سی‌دی‌های بازی و لپ‌تاپ‌های جدید ساعت‌های خوشی داشته باشیم. یادم افتاد که با پوست تیره‌ات کیس سنگین کامپیوترت را روی شانه‌ات می‌گذاشتی و زیر بار حرف من نمی‌رفتی که این راه درست حمل کردنش نیست. یادت هست پیرمردی تو را دید و گفت من هم همینقدر انرژی داشتم و حالا منتظر مرگم و تو جواب دادی «من حالا حالا برای این کارها حوصله دارم»؟ کاش واقعا هنوز آن حوصله را داشته باشی. من دیگر آنطور نیستم. مثل آن روزها که برای یک کارت گرافیک بهتر پول‌های تغذیه‌ی مدرسه‌ام را‌ خرج نمی‌کردم و هر روز پنهانی با رایت سی‌دی پول در می‌آوردم. حالا دیگر از آن شوق ویرانگر و از آن رویای تفییر جهان جز گاه و بی‌گاه یادآوری خاطره‌ای هیچ چیز نمانده است.

یادم هست که همان روزها بود که تصمیم گرفته بودی با هر راهی ثروتمند شوی. می‌گفتی فقط به پول نیاز است و بدون پول کاری پیش نمی‌رود. هر روز تک تک جاهایی که می‌شناختیم را سر می‌زدیم مگر یک پروژه برنامه‌نویسی یا طراحی سایت برای دانشجو‌ها یا شرکت‌های کوچک پیدا کنیم. اما اولین نگاه آن‌ها به قد و قامت من و تو که از سنمان کمتر بود کافی بود تا ردمان کنند. چقدر برای چندرغاز زحمت می‌کشیدیم و چقدر خوشحال می‌شدیم. و تو همیشه می‌گفتی اول راه است، همین طور کم کم به جاهای خوبی می‌رسم. همه آن حرف‌ها و آرزوها برای ثروتمند شدن کشک بود. این را هر روز بیشتر می‌فهمم. نه اینکه نتوانی و نتوانیم که پول دربیاوریم. فهمیدم دردی که می‌خواستیم با پول درمانش کنیم اینطور درمان نخواهد شد. کشک بود همایون چون ثروت چیزی نیست که من را نجات دهد، من را خوشحال کند، من را ارضا کند. بیشتر همان توهم کودکی بود، بیشتر همان شور جوانی و جوگیر شدن بود. حالا فقط دوست دارم وقت داشته باشم، انرژی داشته باشم و هوش بهتری برای فهمیدن. نه تنها هیچکدام با پول نمی‌آید که حتی پول آن‌ها را به باد خواهد داد. البته این قسمت شخصی ماجرا است. بحث اجتماعی ماجرا خیلی دردآور است و می‌شود در این نامه از آن گذشت.

اشتباه برداشت نکنی. من هرگز معتقد نیستم که در فقر تقدسی هست. هرگز نیست معتقد نیستم که برای از بین بردن فاصله انسان‌ها همه با هم فقیر باشیم. هرگز هم فکر نمی‌کنم که پول داشتن در مفهوم کلی خودش انسانیت را از بین می‌برد. اما من سخت معتقدم که در این سیستم، در این سرمایه‌داری امروزی، پا در مسیر کسب ثروت گذاشتن نیازمند این است که در خودت انسانیتت را بکشی. مگر جز از راه مکیدن خون جامعه می‌شود سرمایه دار شد؟ و مگر ثروت فقط با کار مولد ممکن است؟ چطور می‌توان سودی را نصیب شد که حاصل کار کارگرانی است که هر کدام به خاطر محرومیت از این سودی که خود تولید کرده‌اند درگیر هزارجور مشکل هستند؟ منظورم از کارگر کسی مثل خودمان است. جانی بودن حتما این نیست که از دست کسی خون بچکد.

اشتباه برداشت نکنی؟ من نمی‌گویم موفقیت فردی بد است. من اصلا به موفقیت فردی اعتقادی ندارم. اصلا موفقیت نمی‌تواند امری فردی باشد. مگر می‌شود که موجودی مثل انسان که حتی در درونگراترین نوعش، مثل من و تو، سخت درگیر ارتباطات اجتماعی است موفقیت را امری فردی دید؟ مگر موجودی که تمام زندگی‌اش در جامعه معنا می‌یابد می‌تواند به تنهایی احساس موفقیت کند؟ این چیزی که موفقیت فردی نامگذاری شده است جز جنایت چیزی نیست. کودکانی که از بسیاری گربه‌ها و سگ‌ها گرسنه‌تر هستند جلوی چشمم رژه می‌روند اگر یک لحظه فکر کنم می‌توانم در حالی که آن‌ها وجود دارند و درد می‌کشند «موفقیت فردی» خودم را جشن بگیرم. چه ابتذالی!

اما ما جانی نبودیم همایون. ما در شور جوانی‌مان هم باز تشنه‌ی رویاهای بزرگمان برای جهان بودیم. آن روح جمعی زیبایی که وصفش می‌کردی. دنیایی که بیشتر شبیه‌ ترانه‌های جان لنون بود تا جهان واقع. آن زندگی بی‌رنجی که تولید ثروت فراوان برای همه را نوید می‌داد و انسان‌های ستمگر و فرصت‌طلب را یا در خود حل می‌کرد و یا طرد. روح انسانی ما دوباره زنده می‌شد. دیگر حاضر نمی‌شدیم به خاطر کمی پول دست به هر جنایتی بزنیم. چقدر دلم برای رویاهایمان درباره انسان‌ تنگ شده است!

اما دیدی انسانمان به چه روزی افتاده است؟ گاهی حس می‌کنم بازنده‌ی محضم. به لطف مفهوم «پول» از انسان چیزی نمانده جز موجودی سطحی و مبتذل. هنر، تکنولوژی، ادبیات و علم. این مفاهیم پاک و زیبا که قرار بود ما را به کمال برسانند. همه تبدیل شدند به اراجیفی برای ارضای میل سرمایه‌داران. همه ابزاری شدند برای تولید پول کثیف. همه سقوط کردند و شبحی شدند از حقیقتشان. و بین این همه چقدر دلم به حال هنر می‌سوزد. این موسیقی‌هایی که گوش می‌کنند، این سینما، این گالری‌ها. هر چیزی برای «پول» ژست مجددی گرفت و بازطراحی شد. انسان‌هایی که صبح تا شب برای پول بردگی می‌کنند مسخ شدند و صف کشیدند تا از هنر پول بسازند برای سرمایه‌دار. و بین این همه دلم بیشتر از همه وقتی می‌گیرد که به هنر فکر می‌کنم…

 

همایون

هنوز هم هدف زندگی‌ات کسب ثروت است؟ راهش سخت نیست. فقط باید روحت را، احساساتت را و نهایتا انسانیتت را قربانی کنی. البته نه به این سختی، این روزها گذشتن از این‌ها آنقدر طبیعی و روزمره شده است که دیگر نیازی به اعتراف‌های سخت نزد خودت نداری. اصلا گاهی فکر می‌کنم مگر کسی به این چیزها فکر هم می‌کند؟ مگر اصلا کسی وقتش را دارد؟ این روزها انسان بودن سخت است. این روزها فکر کردن سخت است. و چه شد که اینطور سقوط کردیم که انسان بودن اینقدر سخت شد؟

در ماشین شاسی بلند چینی‌اش نشسته است و به پاپ‌راک‌های امروزی‌اش گوش می‌کند. چیزی از موسیقی نمی‌فهمد و نیازی ندارد بفهمد. کلاس گیتار رفته و نت‌ها را می‌شناسد. واگنر نشنیده و اسم شوپن به گوشش آشنا نیست، اما در عوض عاشق پازل‌ بند است و گاهی هم با سالار عقیلی موسیقی «فاخر» را می‌شنود. از سر کار برمی‌گردد. در شرکت به او نابغه دیجیتال مارکتینگ می‌گویند. استعداد عجیب و بی‌نظیری در جلب مشتری از طریق نوشتن «کانتنت» در شبکه‎‌های اجتماعی برای جذب مشتریان تازه دارد. امشب بعد از یک هفته می‌خواهد دوست دخترش را ببیند و با هم به «کوروش» بروند تا هم فیلم جدید میلانی را ببینند و هم خریدی کنند و شام بخورند. یک هفته از دوست دخترش دور بوده چون دخترک تازه عمل بینی داشته و نمی‌خواسته «ورمش» را ببیند. آه که چه سوپرایز شیرینی!

پشت چراغ قرمز حاجی فیروز صورتش را سیاه کرده و قر می‌دهد. چقدر سر و صدا! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز پیرزن دستمال می‌فروشد. چقدر سیریش! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز پسرک شیشه را تمیز می‌کند به هشدارهای او توجهی ندارد. چه بی‌تربیت! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز دختر بچه دستمال می‌فروشد. آخی! چقدر نازه مهشید، نه؟ آره عجقم خیلی گوگولیه. عمو بیا اینجا، بیا این ساندویچ هم واسه تو.

بگذار این دلقک‌های بی‌حیا، این انگل‌های بشر، این پسرفت‌های تکامل هم اینطور انسانیت را بشناسند همایون. اما این کار من و تو نیست. هنوز هم فکر می‌کنی باید کسب ثروت هدف باشد؟ به فرض که بخواهی همه‌اش را هم به خیریه ببخشی، این کمک خاصی به این درماندگی بشر خواهد کرد؟

یادت هست یک بار با هم درباره تد کزینسکی بحث می‌کردیم؟ توافق کردیم که او قاتل است و نمی‌تواند ستایش شود. اما فکر می‌کنی او بیشتر از الگوهای سابق من و تو جنایت کرده است؟ استیوجابز کبیرمان چگونه تولید انبوهش را در چین مدیریت می‌کرد تا سودش بیشینه شود؟ همین مارک زاکربرگ چقدر در حق انسان‌ها خیانت کرده است تا به این ثروت رسیده؟ آیا فقط کسی که بمبی منفجر می‌کند جنایتکار است؟ خلاصه‌، همیشه به این فکر می‌کنم که اگر بحث جنایت و خیانت باشد باید به خودمان هم نگاه کنیم. قضاوت را باید با فکر بیشتری انجام داد. اما خلاصه، در این سال‌ها قضاوت‌های من تغییر کرده‌اند. شاید یک سال دیگر، دو سال دیگر، باز هم عوض شود، اما حالا حداقل خیالم راحت است که می‌توانم شک کنم و به راحتی نپذیرم. چیزی که ما بودیم و نمی‌‌دانستیم.

 

رفیق قدیمی

راه من به ناکجا رفته است؟ مثل دیوانه‌ها شده‌ام که نمی‌توانم یک لحظه آرام بگیرم. حرف‌هایی می‌زنم که باعث انزجار دیگران می‌شود و همین هر روز مرا تنهاتر و عصبانی‌تر می‌کند. دوست داشتم برگردم و کاش می‌شد. دوست دارم بفهمم اشتباه می‌کنم و کاش بشود. اشتباه باشد که فکر می‌کنم باید یک گوشه خزید و آماده بود. اشتباه باشد که پشت هر دیوار دشمن می‌بینم و بدون اطمینان فریاد می‌کشم و بیهوده فحش می‌دهم.

البته، اینقدرها هم ساده نیست. من هنوز هم، با همه اینها، پر از رویا هستم. هنوز هم فکر می‌کنم می‌شود آینده را ساخت. هنوز هم فکر می‌کنم گوشه و کنار دنیا آدم‌هایی هستند که دردهای بزرگ و رویاهای بزرگ دارند. هنوز هم فکر می‌کنم رویا شروعی برای واقعیت‌های بزرگ است. اما همینطور که رویاهایم را پرورش می‌دهم بیشتر راه را گم می‌کنم. انگار آنقدر بزرگ هستند که چشم‌هایم را کور می‎کنند.

 

دوستدار همیشگی تو

رضا

چرا دیگر کاربر هیچکدام از شبکه‌های اجتماعی نیستم

چند ماهی بود که اصلا و اصلا اعصاب درست و حسابی نداشتم و مخصوصا توی شبکه‌های اجتماعی به همه می‌پریدم. انگار همه با من مادرزادی دشمنی داشتن. من هیچوقت آدم بی‌ادبی نبودم که بی‌خود و بی‌جهت به کسی بپرم اما چند ماه گذشته صدها بار سلطنت‌طلب‌ها رو عقب‌مونده، بی‌سواد، بی‌شعور و… خطاب کردم، به ناسیونالیست‌ها توهین کردم، اصلاح‌طلب‌ها و دستگاه حاکم ایران هم که دیگه سیبل همیشگی بوده! کمترین توهینم به سرمایه‌دارها «خوک کثیف» بود‌ و آدم‌های اطرافم ازاهر قشری زپ هدف قرار می‌دادم. این همه عصبانیت، این همه وقت گذاشتن برای توهین به دیگران و این همه صرف خلاقیت توی پیدا کرده «ناسزای سزاوارتر» از کجا میاد؟ اصلا این آدم‌ها همه عوضی، اما من از کی اینقدر چفت و بست دهنم پاره شد؟ من چرا خودم رو اینقدر درگیر کردم؟ من کی اینقدر احمق شدم که «مبارزه» برای آزادی، برای برابری و برای انسانیت رو توی به فحش کشیدن دیگران دنبال کنم؟ اینقدر ضعف و اینقدر کوتوله شدن از کجا میاد؟

اگه با خودمون رو راست باشیم و بخوایم به واقعیت بپردازیم واضحه که اوضاع همه ما، اوضاع جامعه‌ی ما خیلی خیلی خرابه‌. نشانه‌های این سقوط، این فروپاشی، این انحطاط کاملا مشخصه. بخشی از جامعه ما داره به کلی نابود میشه. بخش مهمی از جامعه توی فقر، بی‌سوادی، بی‌عدالتی و فساد غرق شده. این قهقرایی که ما به سمتش میریم از ما آدم‌های تنبل، خودشیفته و بی‌سوادی ساخته که توی شبکه‌های اجتماعی تکثیر میشیم و فقط به هم می‌پریم. من که میانگین مطالعه کردنم به زحمت به استاندارد آدم‌های نرمال جهان میرسه به خودم جرئت میدم بقیه رو بیسواد صدا بزنم. چرا؟ چون من با دیدن نظرات به وضوح غلط، بی‌شرمانه و مبتذل دیگران هر روز عصبانی‌تر، هر روز خسته‌تر و هر روز خودشیفته‌تر میشم!

شبکه اجتماعی ما آدم‌های تنبل رو بیشتر و بیشتر و بیشتر کودن و بی‌عرضه و بی‌لیاقت و بی‌کفایت کرده. از کارهای جدی، از امور واقعی، از نیازهای اساسی جامعه عقب‌موندمون دور میشیم برای اینکه تو سر و کله‌ی هم بزنیم. تازه این قسمت خوبشه، قسمتیه که این همه ابتذال و اراجیف رو نادیده می‌گیریم. ما به جای تولید فکر، به جای اندیشیدن و به جای تربیت نیروی خلاق و باسواد برای اداره اجتماع، برای ساختن دنیای بهتر، هر روز درگیر لات‌بازی مجازی و عربده‌کشی بی‌معنی هستیم، و این سقوط انسان ایرانی رو سریع‌تر کرده.

من خسته شدم اونقدر که وقتم رو به جای خوندن صرف مسخره‌بازی‌های مجازی کردم. این مدت چقدر از وقت باارزشی رو که می‌شد به خوندن فلسفه، به خوندن افکار انسان‌های بزرگ اختصاص بدم صرف خوندن توییت‌های یک عده جوون جعلقی کردم که فقط توی نوشتن جملات کوتاه بی‌سر و ته استعداد دارن. خسته شدم از اینکه وقتی رو که باید صرف دیوانه‌وار خوندن و فکر کردن و ساختن و خلق کردن می‌شد، صرف ابراز خشم روی یک عده بی‌دست و پای فرومایه مثل‌ همین فوکول کرواتی‌های سلطنت‌طلب کردم که توی سیر تاریخ حتی یک اسم ساده هم ازشون نمی‌مونه. خسته شدم اونقدر که خشمم رو به جای اینکه بر سر تاریخی بکوبم که این روزها رو ساخته، سر مبتذل‌هایی خالی کردم که درکشون از زندگی از یک گوسفند هم کمتره، انگل‌هایی که هیچوقت چیزی بیشتر از (به قول اخوان ثالث) حلق و دلق و جلق نفهمیدن، بی‌چاره‌های قابل ترحمی که نه تنها در حد یک سر سوزن توی سرنوشت جهان و بشر اثری ندارن که حتی روی زندگی خودشون هم اثری نمی‌ذارن.

خسته شدم از این همه خودشیفتگی و خودستایی. واقعیت اینه که من هم هیچ چیزی از زندگی نمی‌فهمم و هنوز هم هزاران سوالی دارم که قبلا‌ جواب داده شدن اما به خودم زحمت تحقیق درباره اونها رو ندادم. من توی همه چیزهایی که براشون تلاش کردم هم به زحمت توی یک سطح پایین قرار دارم، یک اپسیلون بالاتر از صفر. هیچ دستاوردی تا این سن نداشتم و حتی برای چیزی تلاش واقعی نداشتم. تنبلی تمام زندگیم با من بوده و سیستم فکریم یه سیستم غلط و خراب و معیوبه. چرا آدمی مثل‌ من باید این بیهودگی رو ادامه بده؟

من دیگه از شبکه‌های اجتماعی استفاده نمی‌کنم چون تصمیم گرفتم برای خودم ارزش قائل باشم! ترجیح می‌دم بخونم، خلق کنم، آزمون و خطا کنم و دربارشون همینجا بنویسم، یک نفر حرف‌های جدی من رو بخونه و نقد کنه ارزشش بیشتر از اینه که صدها نفر جملات بی‌معنی من روی توییتر رو ببینن و مثل خودم معنیش رو نفهمن، یا عکس‌های مسخرم روی اینستاگرام رو لایک کنن و فقط بفهمن هنوز زنده‌ام.

شاید اینجا اولِ انقلابِ کسی باشد

این روزها اوضاع و احوال کشور ایران خوب نیست. البته این بار اول نیست که بازی‌های کثیف سیاسی چنین بحرانی رو نتیجه می‌دن، اما این بار اوضاع از دفعات قبلی بدتر و امید موجود توی جامعه از هر زمانی کمتره. اگر کوچکترین ساین مثبتی توی جامعه ایران وجود داشت و صحبت از تغییر می‌کرد امروز می‌تونستم بهش دل ببندم و امیدوار باشم اما واقعیت تلخ‌تر از این‌هاست. جامعه ایران هر روز بیشتر از روز قبل خودش رو گم می‌کنه. مردم طبقه متوسط ما منتظر ناجی هستن و سردرگم و بدون سرپناه خودشون رو به بی‌خیالی زدن. پرولتاریای ایران ناآگاه‌تر و بی‌جون‌تر از هر زمانی داره زیر دست و پای جامعه له میشه. و بورژوازی ایران از هر زمانی طمع‌کارتر، جانی‌تر و بی‌حیاتر خون یک کشور رو با تمام سرعتی که می‌تونه می‌مکه.

این همه ناامیدی حتی آدم‌های امیدوار رو هم خسته کرده. من هر روز به فکر اینم که بتونم توی ذهنم یه سناریوی خوب از این اوضاع بسازم اما نمی‌تونم. از موندن می‌ترسم و از فرار هم همینطور. از جنگ می‌ترسم هر چند می‌دونم صلح فقط این طبقه نوکیسه رو چاق‌تر و هیولاتر می‌کنه.

واقعیت اینه که این روزها همه ما ناامیدی رو به هم تزریق می‌کنیم و ذره‌ای به هم اعتماد نداریم. تمام ما شبیه کسانی شدیم که برای فرار از درد به مواد مخدر رو میارن و توی توهمات خودشون، توی بی‌دردی چندش‌آورشون صبح رو شب می‌کنن. همه ما منتظر منجی هستیم، چیزی که وجود نداره.

این روزها همه‌ی ما نیاز داریم اول توی وجود خودمون انقلاب کنیم. اول قبول کنیم که چقدر کم کار کردیم، کم خوندیم، کم نوشتیم و کم فکر کردیم. بعد از اون باید سعی کنیم این تنبلی رو جبران کنیم و باور داشته باشیم که تا خودمون تغییر نکنیم هیچ چیزی عوض نمیشه.

این روز‌ها و پروژه‌هایی برای زندگی

توضیح: این پست کاملا در احوال شخصی من هست

دوست داشتم بیشتر درباره پروژه‌هایی که قصد دارم روشون کار کنم بنویسم اما چیزی که برای خودم جالبه جزییات این پروژه‌ها نیست، اینه که چرا دوست دارم روی این پروژه‌ها کار کنم. در حقیقت تاثیری که دوست دارم بگذارم و چیزی که علاقه دارم خلق کنم مهمه نه اینکه مسیر چطور ساخته میشه و دقیقا ایده‌هایی اجرایی چی هستن. چند روز پیش توییتی نوشتم که مضمون و ایدش از خودم نبود و چیزی بود که از ارون سوارتز یاد گرفتم: «وقتی چیزی درست کار نمی‌کنه باید درستش کنیم، وقتی چیزی باید باشه و نیست، بهتره خودمون بسازیمش».

  • جایی برای نوشتن. اولین پروژه‌ای که این روزها برای من اهمیت داره کاملا شخصیه. به این نتیجه رسیدم که همه ما باید بنویسیم و ایده‌هامون رو به اشتراک بگذاریم. این مهمترین دستاورد اینترنت و وب برای ما بوده که واقعا در خطره. قبلا گفتم که من زیاد وبلاگ‌های غیرفارسی رو دنبال نکردم و هر چند دوست دارم دنبالشون کنم و بخونمشون اما الان بحثم بیشتر روی دنیای وب فارسیه. شبکه‌های اجتماعی به فرهنگ تولید ایده و فکر و اشتراک‌گذاری اون‌ها، به عنوان یک دستاورد مهم وب، حمله کردن. استفاده‌های عجیب فارسی‌زبان‌ها از این شبکه‌ها باعث شده که ابتذال جای فرهنگ قبلی رو بگیره. به هر حال حس می‌کنم مهمه که از خودم شروع کنم و بنویسم. به همون سبک قدیم و برای همون اهداف. بعدا توی این مسیر ممکنه بشه کارهای مهمتر و جالبتر و خفن‌تری کرد. مثلا درگیر تعریف‌ یک پروژه هستم که فعلا «مریخ» صداش می‌زنم. سرویس اینترنتی آزادی که وبلاگ‌های شخصی افراد رو می‌خونه و با کمک هوش مصنوعی مطالبشون رو دسته‌بندی می‌کنه. شما نیازی ندارین توی یک محیط خاص مثل مدیوم بنویسین تا دیده بشین. کافیه فید داشته باشین! شما هم اگر دوست داشتین می‌تونین به توسعه این پروژه کمک کنین. توی تعریف‌ پروژه، طراحی، معماری یا پیاده‌سازی. راه درازیه اما برام جذابه.
  • پروژه آکادمیک درباره گیمیفیکیشن در دنیای درون سازمان‌ها.  این پروژه رو یک سال پیش توی دانشگاه علم و صنعت شروع کردم. به مرور جذابیتش برام کمتر شد و مثل‌ خود دانشگاه کمرنگ شد. اما این روزها تصمیم دارم که بیشتر و بیشتر درگیرش بشم. مفهوم گیمیفیکیشن و کاربردش توی مسائلی مثل بازاریابی نه تنها برای من جذابیتی نداره که حتی وقتی با بحث فروش درگیر میشه حالمو به هم می‌زنه!! اما‌ توی این کاربرد به خصوص توی دنیای واقعی چیزهای جالبی برام داره. مخصوصا اینکه موضوعیه که کمتر روش کار آکادمیک شده.
  • شناخت جوامع از راه تحلیل سوشال مدیا. دو سال پیش شدیدا جذب موضوعات مربوط به نتورک ساینس بودم. پروژه‌ای که من اسمش رو موقتا «دیده‌ور» گذاشتم یادگار همون دورانه. از محدود پروژه‌هاییه که به درآمد مادیش فکر می‌کنم. بالاخره توی این اوضاع باید زنده موند! این پروژه تمرکز زیادی روی شناختن جوامع و پیش‌بینی رفتار اون‌ها داره و ترکیبی از دیتاساینس، نتورک ساینس و جامعه‌شناسی توی کیس‌های حقیقیه.
  • یک رسانه گروهی به نام “سوشالیم”. این پروژه که باز هم اسم موقت داره دو ساله که ذهنم رو درگیر کرده. یک شبکه اجتماعی که با کمک یکی از تئوری‌های قدیمی جامعه شناسی طراحی شده تا به آدم‌ها کمک کنه «گروه»های واقعی و طبیعی بسازن. منظورم از گروه طبیعی اینه که اینجا مفهوم گروه با چیزی که الان توی سوشال مدیاها مرسومه متفاوته و بیشتر مشابه کانسپت گروه توی دنیای واقعی قدیمه تا چیزی که امروز توی دنیای اینترنت هست. چقدر دوست دارم زودتر تایم آزاد و منابع کافی داشته باشم تا کارش رو استارت بزنم! واقعیت اینه که این پروژه برای‌ من یک کار بزرگ و رویاییه. نه به خاطر پول، و نه به خاطر اینکه می‌تونه یه استارت‌آپ جالب بشه. این‌ها اصلا مهم نیست‌. حتی شکست یا موفقیتش توی جذب کاربر هم مهم نیست. سوشالیم برای من بزرگ و رویاییه به خاطر اینکه فکر می‌کنم این پروژه کمک می‌کنه آدم‌‌ها راه جدیدی برای برقراری ارتباط پیدا کنن. برای من که همیشه درگیر ارتباط با آدم‌ها بودم، این پروژه دقیقا چیزیه که مشکلم رو حل‌ می‌کنه!

البته این‌ها پروژه‌های اصلی هستن که این روزها ذهنمو درگیر کردن. پروژه‌های فان و کوچیک هم کم نیستن که تنها یا با کمک رفقا قراره انجام بشن. مهمترین چالش من با این پروژه‌ها بحث‌ منابع هست. چیزی که باعث شده همیشه همینطور ذهنم پر بشه و نهایتا به نتیجه هم نرسم. مهمترین منبع بحرانی هم همیشه زمان بوده. برای من که ۸ ساعت از روزم رو توی تخفیفان (و قبلا‌ جاهای دیگه) کد می‌زنم و ۲ ساعت هم درگیر رفت ‌‌‌‌ آمد به دفتر شرکت هستم این مسئله شدیدا بحرانیه. من روزی ۱۷ ساعت بیدارم که ۱۰ ساعتش رو باید برای گذران زندگی‌ از طریق کار توی شرکت بگذرونم. باقی تایم هم همراه با خستگی اون ۱۰ ساعت سر می‌کنم. تمرکز و نظم مهمترین کاریه که باید برای مدیریت زمان انجام بدم، اما این‌ها هم بحران رو چندان حل نمی‌کنن. اگه ایده‌ای داشتین که چطور میشه این بحران رو بهتر مدیریت کرد ممنون میشم با من در میون بگذارین

گیج نزن پسر

دیشب ماشینم پیدا شد و فردا صبح با دردسر زیادی می‌تونم تحویلش بگیرم. انرژی زیادی باید صرف این کار بشه، همونطور که چند ماه گذشته انرژی‌ زیادی رو که می‌تونستم صرف کارهای مهمتر،‌ مطالعه و تحقیق و البته پروژه‌های جذاب کنم، صرف اینطور کارها کردم. از خرابی‌های لپتاپ قدیمی گرفته تا کار جدید پیدا کردن، خونه پیدا کردن، اثاث‌کشی و خیلی چیزهای مشابه. همه این‌ها باعث شده زمان زیادی رو هم صرف این موضوع کنم که چطور باید جلوی این روند رو سد کنم و کنترل‌ زندگی رو بهتر دستم بگیرم. جواب‌های زیادی پیدا کردم و افکارم خیلی بالا و پایین شد اما مهمترینش این بود:

  • زندگی مینیمال! برای تمرکز کردن خیلی خیلی مهمه که از شلوغی‌های بیهوده و بی‌معنا دوری کنیم. منظورم از مینیمالیسم اینه که هر چیزی که وجود داره، از کار تا ابزار فیزیکی، برای هدف و مفهوم روشن و مشخصی وجود داشته باشه و هر چیزی بیرون از این دایره دور ریخته بشه.
  • نظم! حرفش راحته اما اجراش واقعا مشکله. زندگی منظم به ما کمک می‌کنه که اتفاقات ناگهانی رو به حداقل برسونیم البته بهتر کنترل و مدیریتشون کنیم. درباره نظم خیلی میشه نوشت اما خلاصه قضیه،‌ چیزی که من دنبالشم، ساده است. هر چیزی جای خودش رو داشته باشه و مشخص‌ باشه قراره چطور، کجا و چرا مورد استفاده باشه. این «چیز» می‌تونه کار، ابزار، و حتی افکار‌ باشه!
  • تمرکز! مهمترین هدف دو مورد بالا همینه. باید به تمرکز کاملی رسید که هدفمندی همه کارها رو تضمین کنه. تمرکز لزوما به معنای این نیست که فقط یک پروژه در حال اجرا وجود داشته باشه. برای‌ من به معنی هماهنگی پروژه‌هاست، انسجام توی اون‌ها و البته پاک کردن ذهن از حواسپرتی‌های بی‌ربط به اون‌ها.

دارم خونه جدیدم رو می‌چینم و خودم رو برای کارهای مهمتری آماده می‌کنم و سعی می‌کنم نتیجه افکار این چند ماه همراه رخوتم رو توی این کارها تاثیر بدم. شدیدا نگرانم اما امیدوار که این بار نتیجه افکارم بهتر باشه.

سیستمی از سر تا ذیل خراب

امروز درگیر کلانتری و آگاهی و دادسرا بودم. چندین نفر دیگه هم مثل من از این طرف به اون طرف می‌چرخیدن تا بتونن ماشین دزدیده شدشون رو پس بگیرن. اوضاع من بهتر بود چون چیزی تو ماشین نداشتم. زنی همراه بچه چند ماهش اومده بود که لپتاپ و گوشی و مدارک کاریش هم توی ماشین بود. امروز متوجه چندتا نکته شدم

  • سیستم به شدت سخت کار می‌کنه. برای دزدیده شدن یه ماشین قدیمی باید اول کلانتری می‌رفتم. تلفن ۱۱۰ جواب نمی‌داد. کلانتری هم اونقدر شلوغ بود که به وضع داخلیشون هم نمی‌تونستن برسن. هر چند برخوردشون خوب بود اما به هر حال وقت کمی برای هر مراجع داشتن.
  • بعد از اون باید می‌رفتم دادسرا. جایی که مشخصه خیلی بیشتر پول‌ دارن اما با همه هم سر دعوا دارن. اونجا بود که هزینه‌های مختلفی می‌گرفتن و هرکسی یه گوشه کاسبی داشت. همون شکایت کلانتری باید اونجا هم ثبت می‌شد. دادسرا فشل‌ترین قسمت این سیستم معیوبه. اونجا برین آدمای جالبی هم می‌بینین.
  • بعد از اینا باید می‌رفتم آگاهی. وقت بیشتری داشتن و بوروکراسی بیشتر. نفهمیدم چرا سیستم اینقدر‌ داغونه که باید سومین جا هم شکایتم ثبت می‌شد، اونم شکایتی که مشخص نیست از کیه.

نتیجه من اینه که خودتون مواظب باشین. تقریبا هیچکس وقت نداره مراقبت کنه. قفل فرمون هم کاملا بی‌ارزشه و جلوی دزدی رو نمی‌گیره. و اونقدر دزدی تو تهران زیاده که نباید فکر کنین سراغتون نمیاد.

چرا نمی‌فهمم چه خبره!

امشب برای دومین بار در سه ماه گذشته ماشینم رو دزدیدن و اولین تصمیم من بعد از این اتفاق عصبانی کننده این بود: باید دوباره توی وبلاگم بنویسم! و این چندمین باره که توی همین آدرس وبلاگم رو میسازم! هیچ تصمیمی رو توی زندگیم اینقدر نگرفتم و بعد فکر کنم بیخود بوده.

توی دو سال گذشته که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاد. مهمترینش این بود که آخرین کسانی که هنوز وبلاگ می‌نوشتن بی‌خیال شدن! دلیلش رو نمیدونم. برای من که معمولا وبلاگ‌های غیرفارسی رو دنبال نمی‌کنم (می‌دونم کار افتخارآمیزی نیست) باعث تعجب و ناراحتیه. اما در عین حال درک می‌کنم. مردم دوست دارن جایی بنویسن که خونده بشن و این روزها کمتر وبلاگ‌ها رو می‌خونن. اما من هنوز دوست دارم بنویسم و امیدوارم بتونم کسانی رو پیدا کنم به بخونن! سخته اما سعی می‌کنم راه حلش رو پیدا کنم.

این روزها خیلی‌ها روی سرویس‌هایی مثل مدیوم و نمونه ایرانیش “ویرگول” وبلاگشون رو می‌نویسن اما من علاقه‌ای به این کار (توی نمونه ایرانیش) نداشتم. دلیلش واضحه. با وجود امکانات خوب ویرگول و مزایایی که میده و مهمتر از همه اینکه می‌تونه مخاطب بیشتری بیاره، یک نقطه ضعف بزرگ هست که قابل کنترل نیست. این سرویس برای اینکه فیلتر نشه مجبوره فیلتر کنه! تقریبا شدنی نیست که توی یک سیستم سیاسی سانسورچی باشی، سانسور نکنی و سانسور هم نشی. قضیه ساده است. درسته همین وبلاگ هم ممکنه سانسور بشه، اما حداقلش اینه که می‎‌تونم مطمئن باشم که تاریخچه نوشته‌هام از بین نمی‌ره!

برگردیم به دزدی ماشین. این اتفاق برای دومین باره که میافته. من در حدی که در توانم بوده و معقول بوده امنیت ماشینم رو رعایت کردم اما شاید از بدشانسی منه که دو بار گرفتار شدم. خیلی حوصله این رو ندارم که درباره طرز فکرم نسبت به این اتفاق بنویسم، فعلا امیدوارم پیدا بشه تا انرژی بیشتری داشته باشم و بعدا دربارش حرف بزنم.

این مدت یکی دوتا پست روی ویرگول داشتم که لینکش رو می‌گذارم. بعد از این بیشتر اینجا می‌نویسم، ضرری نداره. ممکنه مطالب آموزشی روی ویرگول بگذارم اما مطمئنا اینجا لینک می‌کنم.

اکانت رایگان گیت هاب برای دانشجوهای ایران

چرا فکر می‌کنم نوشتن مهم است