شاید اینجا اولِ انقلابِ کسی باشد

این روزها اوضاع و احوال کشور ایران خوب نیست. البته این بار اول نیست که بازی‌های کثیف سیاسی چنین بحرانی رو نتیجه می‌دن، اما این بار اوضاع از دفعات قبلی بدتر و امید موجود توی جامعه از هر زمانی کمتره. اگر کوچکترین ساین مثبتی توی جامعه ایران وجود داشت و صحبت از تغییر می‌کرد امروز می‌تونستم بهش دل ببندم و امیدوار باشم اما واقعیت تلخ‌تر از این‌هاست. جامعه ایران هر روز بیشتر از روز قبل خودش رو گم می‌کنه. مردم طبقه متوسط ما منتظر ناجی هستن و سردرگم و بدون سرپناه خودشون رو به بی‌خیالی زدن. پرولتاریای ایران ناآگاه‌تر و بی‌جون‌تر از هر زمانی داره زیر دست و پای جامعه له میشه. و بورژوازی ایران از هر زمانی طمع‌کارتر، جانی‌تر و بی‌حیاتر خون یک کشور رو با تمام سرعتی که می‌تونه می‌مکه.

این همه ناامیدی حتی آدم‌های امیدوار رو هم خسته کرده. من هر روز به فکر اینم که بتونم توی ذهنم یه سناریوی خوب از این اوضاع بسازم اما نمی‌تونم. از موندن می‌ترسم و از فرار هم همینطور. از جنگ می‌ترسم هر چند می‌دونم صلح فقط این طبقه نوکیسه رو چاق‌تر و هیولاتر می‌کنه.

واقعیت اینه که این روزها همه ما ناامیدی رو به هم تزریق می‌کنیم و ذره‌ای به هم اعتماد نداریم. تمام ما شبیه کسانی شدیم که برای فرار از درد به مواد مخدر رو میارن و توی توهمات خودشون، توی بی‌دردی چندش‌آورشون صبح رو شب می‌کنن. همه ما منتظر منجی هستیم، چیزی که وجود نداره.

این روزها همه‌ی ما نیاز داریم اول توی وجود خودمون انقلاب کنیم. اول قبول کنیم که چقدر کم کار کردیم، کم خوندیم، کم نوشتیم و کم فکر کردیم. بعد از اون باید سعی کنیم این تنبلی رو جبران کنیم و باور داشته باشیم که تا خودمون تغییر نکنیم هیچ چیزی عوض نمیشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *