بی‎نظمیِ نابودگر

روزی که منظم کردن زندگی‌ام رو  شروع کردم باورم نمی‌شد این کار اینقدر وقتگیر و سخت باشه. همه چیز از جایی شروع شده بود که احساس خستگی می‌کردم. احساس می‌کردم کارهایی که دارم انجام می‌دم دیگه به اندازه کافی جذابیتی برای من نداره. از اون موقع تنبلی کردنم شروع شد. از زیر کوچکترین کارهایی در می‌رفتم و اون‌ها رو به آینده نامعلومی موکول می‌کردم. به مرور بی‌خیال برنامه‌ریزی‌های روزمره و بعدا بلندمدتم شدم و زندگی رو در لحظه خلاصه کردم. البته بهونه‌های مختلفی هم برای این کارم داشتم و خودم رو به خوبی توجیه می‌کردم. این روند ادامه پیدا کرد و نهایتا به جایی رسید که کنترلم روی زندگی رو از دست دادم و نظم همه چیز به هم ریخت. کارهای انجام نشده روی هم انباشته شد، جوری که تموم کردنشون نشدی به نظر می‌رسید.

یک لحظه به خودم اومدم و دیدم اگه همه چیز رو دوباره نظم ندم، اگه زندگیم رو مجددا کنترل نکنم، باید با همه آرزوهایی که برای این زندگی کوتاه داشتم خداحافظی کنم. این شروع فرایندی بود که هر چقدر پیش رفت فهمیدم چقدر سخته و چقدر انرژی می‌خواد. بالاخره و با وقت زیادی که گذاشتم تموم شد اما به این نتیجه رسیدم که نباید کنترل زندگی رو از دست داد. نباید حتی یک روز رو بی‌خیال شد و به این فکر کرد که اتفاقی نمی‌افته و بعدا میشه انجامش داد. خیلی زود ممکنه هر چیزی که ساختیم از بین بره!

 

پی‌نوشت: این مطلب رو که نوشتم و منتشر کردم متوجه شدم از آخرین پست این بلاگ ۲۲ روز گذشته. وقتی بهش فکر می‌کنم واقعا باورم نمیشه. زمان خیلی زودتر از چیزی که ما فکرش رو می‎کنیم می‌گذره و قبل از اینکه به خودمون بیایم ممکنه مهلتمون برای زندگی کردن تموم بشه. همیشه دوست داشتم قدر این لحظات رو بیشتر بدونم اما چندان موفق نبودم. تمام این سال‌ها به سادگی گذشته. معمولا همه ما اکثر روزهامون رو با کار کردن برده‌وار برای دیگران، تمرکز روی پول درآوردن به عنوان هدف زندگی و پر کردن اندک اوقات فراغت با تفریح‌های مبتذل و بی‌‎مزه می‎گذرونیم. راه حل رو نمی‌دونم اما یک جای کار می‌لنگه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *