چقدر از مشکلات ما واقعا وجود دارند؟

اینکه چقدر از مشکلات من و چقدر از دردهای روحی متفاوتی که هر روز تجربه می‌کنم واقعاً وجود دارن و چقدر از اون‌ها ناشی از انتظارات غیرواقعی من، اثرات تجارب قبلی و ترس‌های من و حتی تاثیرات ناخودآگاه ذهنم هستن، مهمترین سوالی بوده که من رو به سمت خوندن کتاب‌هایی درباره‌ی روان‌درمانی و به صورت کلی کارکردهای روانی انسان کشیده. نظرات فروید و اخیرا اروین یالوم کمک زیادی به من کرده تا درک صحیح‎‌تری از واقعیت‌های این حوزه داشته باشم و الان و بعد از تمرین‌ زیاد می‌تونم به رفتار خودم و دلایل واکنش‎‌هام فکر کنم (واقعا در همین حد، فقط می‌تونم فکر کنم!) اما هنوز نه دانش عمیقی در این زمینه دارم که به دیگران انتقال بدم و نه تغییر محسوسی توی رفتارهای روزمره‌ام مشاهده می‌کنم.

به هر حال دلیل نوشتن من در مورد این کنجکاوی قدیمی اینه که امروز ساعت‌های زیادی رو عصبانی و ناراحت بودم فقط  به خاطر اینکه ماشینم مشکل داشت و پکیج گرمایشیخونه خراب بود. این حالات روحی و رفتاری هر روز تکرار می‌شن و البته هر روز به زندگی من آسیب می‌زنن.

هر کدوم از ما آدم‌ها برای زندگیمون ایده‌آل‌هایی داریم که گاهی به شکل معنای زندگیمون در میان. من دوست دارم هر روزم رو به مطالعه، مخصوصا توی زمینه کاریم، بگذرونم، به مسائل پیچیده‌تر فکر کنم و بتونم افکارم رو به دیگران منتقل کنم و یا چیز‌هایی با کمک این افکار بسازم که به نظرم جاشون توی زندگی ما خالیه. کاملا مشخصه که این تصویری از زندگی روزمره من نیست، رویای منه و آرزوهای من برای خودم. در واقعیت من تقریبا هر روزم رو سرگرم درگیر شدن با مشکلاتی هستم که حتی خجالت می‌کشم اسم مشکل روشون بگذارم. و حتی بدتر، گاهی ساعت‌ها وقتم رو هدر می‌دم چون جرئت روبرو شدن با این مشکلات پیش پا افتاده رو ندارم.

گذشته از خودم، خیلی از اطرافیانم رو هم هر روز درگیر این مسائل می‌بینم. البته میزان درگیر بودنشون با این مسائل متفاوته. به طور کلی می‌تونم اونا رو توی دو گروه دسته‌بندی کنم:

  • کسانی که بدون فکر کردن و به خاطر یک بک گراند خاص توی زندگیشون حسرت چیزهایی رو می‌خورن که نه بهش نیاز دارن و نه حقیقتا خوشحالشون می‌کنه. اونا به دلایل مختلف روانی چیزهای اشتباهی رو می‌پرستن و فکر می‌کنن همه زندگیشون همینه. این «چیز» می‌تونه پول زیاد، ارتباط با جنس مخالف، مهاجرت به کشوری با اوضاع بهتر، پولدار یا لاکچری دیده شدن و یا هر چیزی مثل این‌ها باشه. گاهی اونقدر میزان حسرت و له له این آدما برای آرزوهای سطحیشون زیاد میشه که مجبورم ازشون فرار کنم.
  • کسانی که شدیدا با چیزهای پیش پا افتاده خودشون رو نابود می‌کنن! شکست‌های عشقی وحشتناک نوع وخیم این موضوعه و توی سطوح پایین‌تر کسانی که با سر و ته روشن کردن سیگارشون هم روزشون خراب میشه

خودم من هم کم و زیاد جز هر دو دسته هستم. دوست دارم بیشتر به این مسئله فکر کنم و به دیگران هم توصیه می‌کنم بیشتر بهش فکر کنن. اگه به نتیجه‌ای رسیدین به من هم اطلاع بدین.

 

تصویر پست:

“Helplessness” by Dawn DiCicco

تزریق جهل به جماعت و وظیفه‌ی ما

امیدوارم عنوان این مطلب گمراه کننده نباشد. من خودم، گروه و دسته و همفکرانم و یا یک طبقه‌ی خاص را جدای از جماعت و مردم و خلق نمی‌دانم. منظور از ما در عنوان این مطلب همان جماعتی است که توسط گروهی از خودشان مورد حمله‌ هستند. حمله‌هایی تبلیغاتی برای تزریق جهل و نادانی. فقط با کمک همین جهل عمومی است که می‌شود بر مردم حکومت کرد. امروز هم گروه بی‌خاصیت، دروغگو، فاسد و صد البته جنایتکاری که برای خودش نام‌های شیکی مثل «الیت» و «کارآفرین» و «نخبه» اختراع می‌کند تا از این طریق خودش را بالاتر از «مردم عادی» جلوه دهد، از همین تزریق جهل برای حکومت بر مردم استفاده می‌کند. البته این روزها این فرایند بسیار پیچیده‌تر و حساب‌شده‌تر است. سرمایه‌داری و مهمترین عاملش برای اعمال قدرت یعنی «دولت»، تمام تلاششان را می‌کنند تا با فرایندهایی هوشمندانه‌، برنامه‌ی مهم و حیاتیشان برای نگه داشتن مردم در نادانی و ناآگاهی را دقیقا در لباس عکس خودش یعنی طرفداری از دانش و آگاهی و حقوق انسانی به خورد جامعه دهند. به همین خاطر است که می‌بینیم در پشت نام‌های فریبنده و پرطمطراقی مانند رسانه‌ی آزاد، شهروند خبرنگار، رسانه‌ی اجتماعی و رسانه‌ی بی‌طرف، بزرگترین دروغ‌ها را با زیرکی به جامعه تزریق می‌کنند. اتاق‌های فکر گروه‌های بزرگ حاکم بر سرمایه و قدرت «تحلیلگران» حوزه‌های مختلف را در دانشگاه‌ها و پژوهشگاه‌ها و انستیتوهایشان تربیت می‌کنند. آدم‌های کم‌هوش و مضحکی که به خاطر توانایی‌های محدود اما مهمشان جذب می‌شوند، بدون آنکه حقیفت را بدانند یا حتی دنبالش بروند آموزش می‌بینند و بعد با عناوین دهان پرکنی مثل دکتر و پژوهشگر و روزنامه‌نگار سر از رسانه‌هایی در می‌آورند که به یا توسط سرمایه‌‎دارهای بزرگ کنترل می‌شوند و یا دولت‌های حامی‌ آن‌ها. این دروغ‌ها بدون اینکه گوینده‌گانشان بدانند به سوی ما سرازیر می‎شوند و همیشه تنها صدای موجود هستند. اکثریت مطلق آن چیزی که در رسانه‌های اجتماعی بازتولید می‌شود نیز پژواک همین صداهای فریبکار است. با چنین مکانیسمی روشنگری به ضد خود بدل شده و حماقت به عمق جامعه نفوذ می‌کند.

ما همه در این ناآگاهی غوطه‌ور هستیم. ما راه‌های اندک و گاه بسیار سختی برای فرار داریم. کسی که فرار کند نیز احتمالا در جامعه پذیرفته نخواهد شد و هرگز صدایش به گوش کسی نخواهد رسید. چنین انسانی نه خود توانایی برقراری ارتباط با جامعه را دارد و نه جامعه پذیرای برقراری ارتباط با او است.

وظیفه‌ی اول ما (هر عضو جامعه که احتمالا فقط می‌داند باید آگاه باشد و لزوما آگاه نیست) برای مبارزه با این ناآگاهی نشر آگاهی نیست بلکه کسب آگاهی است. این مقدمه کوتاه را گفتم که همین نتیجه‌ای که به آن رسیده بودم را بنویسم. کسب آگاهی آنچنان مهم است که باید معنی زندگی انسانی باشد که در دوران کنونی زندگی می‌کند.

ابزارهایی برای ارتباط با جهان

مدتی بود به خاطر کنکور دکترا بلاگ رو به روز نکردم. البته جدای از این دلیل مهم دیگه‌ای هم داشتم. این مدت مطالعات سخت و فشرده‌ای داشتم و همزمان با این مطالعات به خودم و نقش خودم در دنیای اطرافم بیشتر فکر کردم. این بلاگ هم به عنوان یک بخش مهم از زندگی آینده‌ی من از این نقد بی‌رحمانه من نسبت به گذشته‌ام در امان نبود. تا جایی که می‌شد همه چیز رو زیر سوال بردم و از اول ساختم تا نهایتا به یک نسخه پایدار از هر چیزی برسم. به هر حال الان معنی پدیده‌هایی که ازشون برای ارتباط و اثرگذاری بر محیط استفاده می‌کنم روشن‌تر شده. این ابزار باید به همین نحو پایدار نگهداری بشن و همواره در تکامل برای بهبود قرار داشته باشن.

به هر حال، دنیای آزاد قراره جایی باشه برای بیشتر فکر کردن به دنیایی که هر روز داره تغییر می‌کنه. به بازی‌هایی که روی زندگی ما اثر می‌گذارن و به تکنولوژی که ارتباط ما با جهان رو عوض می‌کنه.

بی‎نظمیِ نابودگر

روزی که منظم کردن زندگی‌ام رو  شروع کردم باورم نمی‌شد این کار اینقدر وقتگیر و سخت باشه. همه چیز از جایی شروع شده بود که احساس خستگی می‌کردم. احساس می‌کردم کارهایی که دارم انجام می‌دم دیگه به اندازه کافی جذابیتی برای من نداره. از اون موقع تنبلی کردنم شروع شد. از زیر کوچکترین کارهایی در می‌رفتم و اون‌ها رو به آینده نامعلومی موکول می‌کردم. به مرور بی‌خیال برنامه‌ریزی‌های روزمره و بعدا بلندمدتم شدم و زندگی رو در لحظه خلاصه کردم. البته بهونه‌های مختلفی هم برای این کارم داشتم و خودم رو به خوبی توجیه می‌کردم. این روند ادامه پیدا کرد و نهایتا به جایی رسید که کنترلم روی زندگی رو از دست دادم و نظم همه چیز به هم ریخت. کارهای انجام نشده روی هم انباشته شد، جوری که تموم کردنشون نشدی به نظر می‌رسید.

یک لحظه به خودم اومدم و دیدم اگه همه چیز رو دوباره نظم ندم، اگه زندگیم رو مجددا کنترل نکنم، باید با همه آرزوهایی که برای این زندگی کوتاه داشتم خداحافظی کنم. این شروع فرایندی بود که هر چقدر پیش رفت فهمیدم چقدر سخته و چقدر انرژی می‌خواد. بالاخره و با وقت زیادی که گذاشتم تموم شد اما به این نتیجه رسیدم که نباید کنترل زندگی رو از دست داد. نباید حتی یک روز رو بی‌خیال شد و به این فکر کرد که اتفاقی نمی‌افته و بعدا میشه انجامش داد. خیلی زود ممکنه هر چیزی که ساختیم از بین بره!

 

پی‌نوشت: این مطلب رو که نوشتم و منتشر کردم متوجه شدم از آخرین پست این بلاگ ۲۲ روز گذشته. وقتی بهش فکر می‌کنم واقعا باورم نمیشه. زمان خیلی زودتر از چیزی که ما فکرش رو می‎کنیم می‌گذره و قبل از اینکه به خودمون بیایم ممکنه مهلتمون برای زندگی کردن تموم بشه. همیشه دوست داشتم قدر این لحظات رو بیشتر بدونم اما چندان موفق نبودم. تمام این سال‌ها به سادگی گذشته. معمولا همه ما اکثر روزهامون رو با کار کردن برده‌وار برای دیگران، تمرکز روی پول درآوردن به عنوان هدف زندگی و پر کردن اندک اوقات فراغت با تفریح‌های مبتذل و بی‌‎مزه می‎گذرونیم. راه حل رو نمی‌دونم اما یک جای کار می‌لنگه!

اشتراک چند لینک از جادی درباره هکر بودن

یکی دو روزه چیزی برای نوشتن ندارم. چند ماه گذشته با چند اتفاق ناگهانی روبرو شدم که نظم زندگیم رو به هم ریخت. از اسباب‌کشی اجباری تا دزدیده شدن ماشین و بیماری. حالا درگیر دادن نظم دوباره به زندگی هستم تا کارهامو با روال بهتر و سریعتری پیش ببرم. به هر حال، امشب یک مطلب خوب از جادی دیدم که دوست داشتم لینکش رو به اشتراک بگذارم، اگه به مباحث مربوط به هک و امنیت علاقه دارین ارزش خوندنش رو داره.

چگونه هکر شویم – نوشته اریک ریموند

چگونه به یک هکر یا متخصص امنیت عالی تبدیل بشم

 

چگونه به یک هکر یا متخصص امنیت عالی تبدیل بشم

چرا نوشتن در وبلاگ خوب است و نوشتن در کانال‌های تلگرام بد!

فکر می‌کنم تیتر این نوشته به اندازه کافی گویاست‌. مطمئنا اگر کسی دز تلگرام، فیسبوک یا هرجایی شبیه این‌ها بنویسه مخاطب بیشتری جذب می‌کنه اما چنین کاری مخالف روح اینترنتی هست که قرار بوده ساخته بشه. اینترنتی که من می‌شناسم جایی برای دسترسی آزاد به دانش، آگاهی و هر چیزی بوده، چیزی که می‌تونست می‌تونست سرنوشت بشر مغموم و تنهای امروز رو عوض کنه اما نه تنها اینطور نشد که از طرفی ابزار اعمال قدرت دولت‌های فاسد همه دنیا شد و از طرفی هم پدیده‌ای تفریحی و بی‌معنا برای رسانه‌های اجتماعی.

نوشتن توی تلگرام یا هر چیزی مثل اون باعث میشه دسترسی به مطالب شما بدون استفاده از اون پلتفرم غیر ممکن بشه و با از بین رفتن پلتفرم احتمالا نابود بشه. مطالبی که می‌نویسیم توی وب قابل جستجو نیست و این چیزیه که اینترنت رو بی‌معنی می‌کنه.

مطمئنا بعدا بیشتر درباره این موضوع توضیح می‌دم. فقط برای اینکه دوستانی که از فید بلاگ استفاده نمی‌کنن از به روز رسانی بلاگ باخبر بشن لینک‌های بلاگ توی کانال دنیای آزاد روی تلگرام قرار می‌گیره‌‌. دلیل اینکه هنوز لینک‌های این بلاگ رو جایی به اشتراک نمی‌ذارم اینه که نیاز دارم مطمئن شم مرتب می‌نویسم و چیزی برای گفتن دارم.

و نهایتا اینکه بیشتر به پدیده‌های اطرافمون فکر کنیم تا نجاتشون بدیم. بشر تحمل بحران‌های اجتماعی جدید رو نداره.

نامه: رویاهای من و رویاهای تو

این پست یک نامه کوتاه به دوستی قدیمی است که مدت‌هاست او را ندیده‌ام.

 

همایون عزیز

این روزها سایه‌ی پول بیشتر از هر زمانی بر دنیای رویایی ما سایه انداخته است. دنیایی که آن زمان، وقتی که فقط پانزده شانزده سال داشتیم، در ذهنمان تصور می‌کردیم. برنامه نویس بودیم و مثل خیلی از برنامه‌نویس‌ها فکر می‌کردیم تکنولوژی نجاتبخش جهانمان خواهد بود. یادت می‌آید که چطور چشم‌هایت برق می‌زد وقتی درباره آزمون تورینگ حرف می‌زدی؟ حالا، هر چند می‌ترسم که بگویم، اما باید اعتراف کنم که همه چیز برای من به باد رفته، برای تو چطور؟ هنوز هم با شنیدن اسم اپل و ماکروسافت ذوق زده می‌شوی و به آینده‌ی درخشان انسان فکر می‌کنی؟ یا مثل من چهره بی‌رنگ و دست‌های بی‌جان میلیون‌ها کارگری که زیر بار سنگین رشد تکنولوژی له شده‌اند را تجسم می‌کنی؟

همایون

سایه‌ی پول تمام زندگی من را تاریک کرده است. دیگر نمی‌توانم بدون اینکه نفرتم را پنهان کنم درباره‌ی چیزی حرف بزنم. چند روز پیش در خیابان پسری را دیدم که کیسه‌ای هم قد خودش را می‌کشید و در آن زباله جمع می‌کرد. خسته بود و نمی‌توانستم تصور کنم در مغزش چه می‌گذرد. از کنارم که می‌گذشت گفتم خسته نباشی، و با لهجه جنوبی‌اش گفت «نه والله خسته نیستم». آن لهجه و پوست گندمی‌اش من را به یاد تو ‌انداخت. به یاد روزهایی افتادم که در خیابان‌های اهواز قدم می‌زدیم تا به بازار بزرگ کامپیوتر و خیابان طالقانی برسیم. پاتوقی که در آن می‌توانستیم بین سی‌دی‌های بازی و لپ‌تاپ‌های جدید ساعت‌های خوشی داشته باشیم. یادم افتاد که با پوست تیره‌ات کیس سنگین کامپیوترت را روی شانه‌ات می‌گذاشتی و زیر بار حرف من نمی‌رفتی که این راه درست حمل کردنش نیست. یادت هست پیرمردی تو را دید و گفت من هم همینقدر انرژی داشتم و حالا منتظر مرگم و تو جواب دادی «من حالا حالا برای این کارها حوصله دارم»؟ کاش واقعا هنوز آن حوصله را داشته باشی. من دیگر آنطور نیستم. مثل آن روزها که برای یک کارت گرافیک بهتر پول‌های تغذیه‌ی مدرسه‌ام را‌ خرج نمی‌کردم و هر روز پنهانی با رایت سی‌دی پول در می‌آوردم. حالا دیگر از آن شوق ویرانگر و از آن رویای تفییر جهان جز گاه و بی‌گاه یادآوری خاطره‌ای هیچ چیز نمانده است.

یادم هست که همان روزها بود که تصمیم گرفته بودی با هر راهی ثروتمند شوی. می‌گفتی فقط به پول نیاز است و بدون پول کاری پیش نمی‌رود. هر روز تک تک جاهایی که می‌شناختیم را سر می‌زدیم مگر یک پروژه برنامه‌نویسی یا طراحی سایت برای دانشجو‌ها یا شرکت‌های کوچک پیدا کنیم. اما اولین نگاه آن‌ها به قد و قامت من و تو که از سنمان کمتر بود کافی بود تا ردمان کنند. چقدر برای چندرغاز زحمت می‌کشیدیم و چقدر خوشحال می‌شدیم. و تو همیشه می‌گفتی اول راه است، همین طور کم کم به جاهای خوبی می‌رسم. همه آن حرف‌ها و آرزوها برای ثروتمند شدن کشک بود. این را هر روز بیشتر می‌فهمم. نه اینکه نتوانی و نتوانیم که پول دربیاوریم. فهمیدم دردی که می‌خواستیم با پول درمانش کنیم اینطور درمان نخواهد شد. کشک بود همایون چون ثروت چیزی نیست که من را نجات دهد، من را خوشحال کند، من را ارضا کند. بیشتر همان توهم کودکی بود، بیشتر همان شور جوانی و جوگیر شدن بود. حالا فقط دوست دارم وقت داشته باشم، انرژی داشته باشم و هوش بهتری برای فهمیدن. نه تنها هیچکدام با پول نمی‌آید که حتی پول آن‌ها را به باد خواهد داد. البته این قسمت شخصی ماجرا است. بحث اجتماعی ماجرا خیلی دردآور است و می‌شود در این نامه از آن گذشت.

اشتباه برداشت نکنی. من هرگز معتقد نیستم که در فقر تقدسی هست. هرگز نیست معتقد نیستم که برای از بین بردن فاصله انسان‌ها همه با هم فقیر باشیم. هرگز هم فکر نمی‌کنم که پول داشتن در مفهوم کلی خودش انسانیت را از بین می‌برد. اما من سخت معتقدم که در این سیستم، در این سرمایه‌داری امروزی، پا در مسیر کسب ثروت گذاشتن نیازمند این است که در خودت انسانیتت را بکشی. مگر جز از راه مکیدن خون جامعه می‌شود سرمایه دار شد؟ و مگر ثروت فقط با کار مولد ممکن است؟ چطور می‌توان سودی را نصیب شد که حاصل کار کارگرانی است که هر کدام به خاطر محرومیت از این سودی که خود تولید کرده‌اند درگیر هزارجور مشکل هستند؟ منظورم از کارگر کسی مثل خودمان است. جانی بودن حتما این نیست که از دست کسی خون بچکد.

اشتباه برداشت نکنی؟ من نمی‌گویم موفقیت فردی بد است. من اصلا به موفقیت فردی اعتقادی ندارم. اصلا موفقیت نمی‌تواند امری فردی باشد. مگر می‌شود که موجودی مثل انسان که حتی در درونگراترین نوعش، مثل من و تو، سخت درگیر ارتباطات اجتماعی است موفقیت را امری فردی دید؟ مگر موجودی که تمام زندگی‌اش در جامعه معنا می‌یابد می‌تواند به تنهایی احساس موفقیت کند؟ این چیزی که موفقیت فردی نامگذاری شده است جز جنایت چیزی نیست. کودکانی که از بسیاری گربه‌ها و سگ‌ها گرسنه‌تر هستند جلوی چشمم رژه می‌روند اگر یک لحظه فکر کنم می‌توانم در حالی که آن‌ها وجود دارند و درد می‌کشند «موفقیت فردی» خودم را جشن بگیرم. چه ابتذالی!

اما ما جانی نبودیم همایون. ما در شور جوانی‌مان هم باز تشنه‌ی رویاهای بزرگمان برای جهان بودیم. آن روح جمعی زیبایی که وصفش می‌کردی. دنیایی که بیشتر شبیه‌ ترانه‌های جان لنون بود تا جهان واقع. آن زندگی بی‌رنجی که تولید ثروت فراوان برای همه را نوید می‌داد و انسان‌های ستمگر و فرصت‌طلب را یا در خود حل می‌کرد و یا طرد. روح انسانی ما دوباره زنده می‌شد. دیگر حاضر نمی‌شدیم به خاطر کمی پول دست به هر جنایتی بزنیم. چقدر دلم برای رویاهایمان درباره انسان‌ تنگ شده است!

اما دیدی انسانمان به چه روزی افتاده است؟ گاهی حس می‌کنم بازنده‌ی محضم. به لطف مفهوم «پول» از انسان چیزی نمانده جز موجودی سطحی و مبتذل. هنر، تکنولوژی، ادبیات و علم. این مفاهیم پاک و زیبا که قرار بود ما را به کمال برسانند. همه تبدیل شدند به اراجیفی برای ارضای میل سرمایه‌داران. همه ابزاری شدند برای تولید پول کثیف. همه سقوط کردند و شبحی شدند از حقیقتشان. و بین این همه چقدر دلم به حال هنر می‌سوزد. این موسیقی‌هایی که گوش می‌کنند، این سینما، این گالری‌ها. هر چیزی برای «پول» ژست مجددی گرفت و بازطراحی شد. انسان‌هایی که صبح تا شب برای پول بردگی می‌کنند مسخ شدند و صف کشیدند تا از هنر پول بسازند برای سرمایه‌دار. و بین این همه دلم بیشتر از همه وقتی می‌گیرد که به هنر فکر می‌کنم…

 

همایون

هنوز هم هدف زندگی‌ات کسب ثروت است؟ راهش سخت نیست. فقط باید روحت را، احساساتت را و نهایتا انسانیتت را قربانی کنی. البته نه به این سختی، این روزها گذشتن از این‌ها آنقدر طبیعی و روزمره شده است که دیگر نیازی به اعتراف‌های سخت نزد خودت نداری. اصلا گاهی فکر می‌کنم مگر کسی به این چیزها فکر هم می‌کند؟ مگر اصلا کسی وقتش را دارد؟ این روزها انسان بودن سخت است. این روزها فکر کردن سخت است. و چه شد که اینطور سقوط کردیم که انسان بودن اینقدر سخت شد؟

در ماشین شاسی بلند چینی‌اش نشسته است و به پاپ‌راک‌های امروزی‌اش گوش می‌کند. چیزی از موسیقی نمی‌فهمد و نیازی ندارد بفهمد. کلاس گیتار رفته و نت‌ها را می‌شناسد. واگنر نشنیده و اسم شوپن به گوشش آشنا نیست، اما در عوض عاشق پازل‌ بند است و گاهی هم با سالار عقیلی موسیقی «فاخر» را می‌شنود. از سر کار برمی‌گردد. در شرکت به او نابغه دیجیتال مارکتینگ می‌گویند. استعداد عجیب و بی‌نظیری در جلب مشتری از طریق نوشتن «کانتنت» در شبکه‎‌های اجتماعی برای جذب مشتریان تازه دارد. امشب بعد از یک هفته می‌خواهد دوست دخترش را ببیند و با هم به «کوروش» بروند تا هم فیلم جدید میلانی را ببینند و هم خریدی کنند و شام بخورند. یک هفته از دوست دخترش دور بوده چون دخترک تازه عمل بینی داشته و نمی‌خواسته «ورمش» را ببیند. آه که چه سوپرایز شیرینی!

پشت چراغ قرمز حاجی فیروز صورتش را سیاه کرده و قر می‌دهد. چقدر سر و صدا! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز پیرزن دستمال می‌فروشد. چقدر سیریش! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز پسرک شیشه را تمیز می‌کند به هشدارهای او توجهی ندارد. چه بی‌تربیت! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز دختر بچه دستمال می‌فروشد. آخی! چقدر نازه مهشید، نه؟ آره عجقم خیلی گوگولیه. عمو بیا اینجا، بیا این ساندویچ هم واسه تو.

بگذار این دلقک‌های بی‌حیا، این انگل‌های بشر، این پسرفت‌های تکامل هم اینطور انسانیت را بشناسند همایون. اما این کار من و تو نیست. هنوز هم فکر می‌کنی باید کسب ثروت هدف باشد؟ به فرض که بخواهی همه‌اش را هم به خیریه ببخشی، این کمک خاصی به این درماندگی بشر خواهد کرد؟

یادت هست یک بار با هم درباره تد کزینسکی بحث می‌کردیم؟ توافق کردیم که او قاتل است و نمی‌تواند ستایش شود. اما فکر می‌کنی او بیشتر از الگوهای سابق من و تو جنایت کرده است؟ استیوجابز کبیرمان چگونه تولید انبوهش را در چین مدیریت می‌کرد تا سودش بیشینه شود؟ همین مارک زاکربرگ چقدر در حق انسان‌ها خیانت کرده است تا به این ثروت رسیده؟ آیا فقط کسی که بمبی منفجر می‌کند جنایتکار است؟ خلاصه‌، همیشه به این فکر می‌کنم که اگر بحث جنایت و خیانت باشد باید به خودمان هم نگاه کنیم. قضاوت را باید با فکر بیشتری انجام داد. اما خلاصه، در این سال‌ها قضاوت‌های من تغییر کرده‌اند. شاید یک سال دیگر، دو سال دیگر، باز هم عوض شود، اما حالا حداقل خیالم راحت است که می‌توانم شک کنم و به راحتی نپذیرم. چیزی که ما بودیم و نمی‌‌دانستیم.

 

رفیق قدیمی

راه من به ناکجا رفته است؟ مثل دیوانه‌ها شده‌ام که نمی‌توانم یک لحظه آرام بگیرم. حرف‌هایی می‌زنم که باعث انزجار دیگران می‌شود و همین هر روز مرا تنهاتر و عصبانی‌تر می‌کند. دوست داشتم برگردم و کاش می‌شد. دوست دارم بفهمم اشتباه می‌کنم و کاش بشود. اشتباه باشد که فکر می‌کنم باید یک گوشه خزید و آماده بود. اشتباه باشد که پشت هر دیوار دشمن می‌بینم و بدون اطمینان فریاد می‌کشم و بیهوده فحش می‌دهم.

البته، اینقدرها هم ساده نیست. من هنوز هم، با همه اینها، پر از رویا هستم. هنوز هم فکر می‌کنم می‌شود آینده را ساخت. هنوز هم فکر می‌کنم گوشه و کنار دنیا آدم‌هایی هستند که دردهای بزرگ و رویاهای بزرگ دارند. هنوز هم فکر می‌کنم رویا شروعی برای واقعیت‌های بزرگ است. اما همینطور که رویاهایم را پرورش می‌دهم بیشتر راه را گم می‌کنم. انگار آنقدر بزرگ هستند که چشم‌هایم را کور می‎کنند.

 

دوستدار همیشگی تو

رضا

چرا دیگر کاربر هیچکدام از شبکه‌های اجتماعی نیستم

چند ماهی بود که اصلا و اصلا اعصاب درست و حسابی نداشتم و مخصوصا توی شبکه‌های اجتماعی به همه می‌پریدم. انگار همه با من مادرزادی دشمنی داشتن. من هیچوقت آدم بی‌ادبی نبودم که بی‌خود و بی‌جهت به کسی بپرم اما چند ماه گذشته صدها بار سلطنت‌طلب‌ها رو عقب‌مونده، بی‌سواد، بی‌شعور و… خطاب کردم، به ناسیونالیست‌ها توهین کردم، اصلاح‌طلب‌ها و دستگاه حاکم ایران هم که دیگه سیبل همیشگی بوده! کمترین توهینم به سرمایه‌دارها «خوک کثیف» بود‌ و آدم‌های اطرافم ازاهر قشری زپ هدف قرار می‌دادم. این همه عصبانیت، این همه وقت گذاشتن برای توهین به دیگران و این همه صرف خلاقیت توی پیدا کرده «ناسزای سزاوارتر» از کجا میاد؟ اصلا این آدم‌ها همه عوضی، اما من از کی اینقدر چفت و بست دهنم پاره شد؟ من چرا خودم رو اینقدر درگیر کردم؟ من کی اینقدر احمق شدم که «مبارزه» برای آزادی، برای برابری و برای انسانیت رو توی به فحش کشیدن دیگران دنبال کنم؟ اینقدر ضعف و اینقدر کوتوله شدن از کجا میاد؟

اگه با خودمون رو راست باشیم و بخوایم به واقعیت بپردازیم واضحه که اوضاع همه ما، اوضاع جامعه‌ی ما خیلی خیلی خرابه‌. نشانه‌های این سقوط، این فروپاشی، این انحطاط کاملا مشخصه. بخشی از جامعه ما داره به کلی نابود میشه. بخش مهمی از جامعه توی فقر، بی‌سوادی، بی‌عدالتی و فساد غرق شده. این قهقرایی که ما به سمتش میریم از ما آدم‌های تنبل، خودشیفته و بی‌سوادی ساخته که توی شبکه‌های اجتماعی تکثیر میشیم و فقط به هم می‌پریم. من که میانگین مطالعه کردنم به زحمت به استاندارد آدم‌های نرمال جهان میرسه به خودم جرئت میدم بقیه رو بیسواد صدا بزنم. چرا؟ چون من با دیدن نظرات به وضوح غلط، بی‌شرمانه و مبتذل دیگران هر روز عصبانی‌تر، هر روز خسته‌تر و هر روز خودشیفته‌تر میشم!

شبکه اجتماعی ما آدم‌های تنبل رو بیشتر و بیشتر و بیشتر کودن و بی‌عرضه و بی‌لیاقت و بی‌کفایت کرده. از کارهای جدی، از امور واقعی، از نیازهای اساسی جامعه عقب‌موندمون دور میشیم برای اینکه تو سر و کله‌ی هم بزنیم. تازه این قسمت خوبشه، قسمتیه که این همه ابتذال و اراجیف رو نادیده می‌گیریم. ما به جای تولید فکر، به جای اندیشیدن و به جای تربیت نیروی خلاق و باسواد برای اداره اجتماع، برای ساختن دنیای بهتر، هر روز درگیر لات‌بازی مجازی و عربده‌کشی بی‌معنی هستیم، و این سقوط انسان ایرانی رو سریع‌تر کرده.

من خسته شدم اونقدر که وقتم رو به جای خوندن صرف مسخره‌بازی‌های مجازی کردم. این مدت چقدر از وقت باارزشی رو که می‌شد به خوندن فلسفه، به خوندن افکار انسان‌های بزرگ اختصاص بدم صرف خوندن توییت‌های یک عده جوون جعلقی کردم که فقط توی نوشتن جملات کوتاه بی‌سر و ته استعداد دارن. خسته شدم از اینکه وقتی رو که باید صرف دیوانه‌وار خوندن و فکر کردن و ساختن و خلق کردن می‌شد، صرف ابراز خشم روی یک عده بی‌دست و پای فرومایه مثل‌ همین فوکول کرواتی‌های سلطنت‌طلب کردم که توی سیر تاریخ حتی یک اسم ساده هم ازشون نمی‌مونه. خسته شدم اونقدر که خشمم رو به جای اینکه بر سر تاریخی بکوبم که این روزها رو ساخته، سر مبتذل‌هایی خالی کردم که درکشون از زندگی از یک گوسفند هم کمتره، انگل‌هایی که هیچوقت چیزی بیشتر از (به قول اخوان ثالث) حلق و دلق و جلق نفهمیدن، بی‌چاره‌های قابل ترحمی که نه تنها در حد یک سر سوزن توی سرنوشت جهان و بشر اثری ندارن که حتی روی زندگی خودشون هم اثری نمی‌ذارن.

خسته شدم از این همه خودشیفتگی و خودستایی. واقعیت اینه که من هم هیچ چیزی از زندگی نمی‌فهمم و هنوز هم هزاران سوالی دارم که قبلا‌ جواب داده شدن اما به خودم زحمت تحقیق درباره اونها رو ندادم. من توی همه چیزهایی که براشون تلاش کردم هم به زحمت توی یک سطح پایین قرار دارم، یک اپسیلون بالاتر از صفر. هیچ دستاوردی تا این سن نداشتم و حتی برای چیزی تلاش واقعی نداشتم. تنبلی تمام زندگیم با من بوده و سیستم فکریم یه سیستم غلط و خراب و معیوبه. چرا آدمی مثل‌ من باید این بیهودگی رو ادامه بده؟

من دیگه از شبکه‌های اجتماعی استفاده نمی‌کنم چون تصمیم گرفتم برای خودم ارزش قائل باشم! ترجیح می‌دم بخونم، خلق کنم، آزمون و خطا کنم و دربارشون همینجا بنویسم، یک نفر حرف‌های جدی من رو بخونه و نقد کنه ارزشش بیشتر از اینه که صدها نفر جملات بی‌معنی من روی توییتر رو ببینن و مثل خودم معنیش رو نفهمن، یا عکس‌های مسخرم روی اینستاگرام رو لایک کنن و فقط بفهمن هنوز زنده‌ام.

شاید اینجا اولِ انقلابِ کسی باشد

این روزها اوضاع و احوال کشور ایران خوب نیست. البته این بار اول نیست که بازی‌های کثیف سیاسی چنین بحرانی رو نتیجه می‌دن، اما این بار اوضاع از دفعات قبلی بدتر و امید موجود توی جامعه از هر زمانی کمتره. اگر کوچکترین ساین مثبتی توی جامعه ایران وجود داشت و صحبت از تغییر می‌کرد امروز می‌تونستم بهش دل ببندم و امیدوار باشم اما واقعیت تلخ‌تر از این‌هاست. جامعه ایران هر روز بیشتر از روز قبل خودش رو گم می‌کنه. مردم طبقه متوسط ما منتظر ناجی هستن و سردرگم و بدون سرپناه خودشون رو به بی‌خیالی زدن. پرولتاریای ایران ناآگاه‌تر و بی‌جون‌تر از هر زمانی داره زیر دست و پای جامعه له میشه. و بورژوازی ایران از هر زمانی طمع‌کارتر، جانی‌تر و بی‌حیاتر خون یک کشور رو با تمام سرعتی که می‌تونه می‌مکه.

این همه ناامیدی حتی آدم‌های امیدوار رو هم خسته کرده. من هر روز به فکر اینم که بتونم توی ذهنم یه سناریوی خوب از این اوضاع بسازم اما نمی‌تونم. از موندن می‌ترسم و از فرار هم همینطور. از جنگ می‌ترسم هر چند می‌دونم صلح فقط این طبقه نوکیسه رو چاق‌تر و هیولاتر می‌کنه.

واقعیت اینه که این روزها همه ما ناامیدی رو به هم تزریق می‌کنیم و ذره‌ای به هم اعتماد نداریم. تمام ما شبیه کسانی شدیم که برای فرار از درد به مواد مخدر رو میارن و توی توهمات خودشون، توی بی‌دردی چندش‌آورشون صبح رو شب می‌کنن. همه ما منتظر منجی هستیم، چیزی که وجود نداره.

این روزها همه‌ی ما نیاز داریم اول توی وجود خودمون انقلاب کنیم. اول قبول کنیم که چقدر کم کار کردیم، کم خوندیم، کم نوشتیم و کم فکر کردیم. بعد از اون باید سعی کنیم این تنبلی رو جبران کنیم و باور داشته باشیم که تا خودمون تغییر نکنیم هیچ چیزی عوض نمیشه.

گیج نزن پسر

دیشب ماشینم پیدا شد و فردا صبح با دردسر زیادی می‌تونم تحویلش بگیرم. انرژی زیادی باید صرف این کار بشه، همونطور که چند ماه گذشته انرژی‌ زیادی رو که می‌تونستم صرف کارهای مهمتر،‌ مطالعه و تحقیق و البته پروژه‌های جذاب کنم، صرف اینطور کارها کردم. از خرابی‌های لپتاپ قدیمی گرفته تا کار جدید پیدا کردن، خونه پیدا کردن، اثاث‌کشی و خیلی چیزهای مشابه. همه این‌ها باعث شده زمان زیادی رو هم صرف این موضوع کنم که چطور باید جلوی این روند رو سد کنم و کنترل‌ زندگی رو بهتر دستم بگیرم. جواب‌های زیادی پیدا کردم و افکارم خیلی بالا و پایین شد اما مهمترینش این بود:

  • زندگی مینیمال! برای تمرکز کردن خیلی خیلی مهمه که از شلوغی‌های بیهوده و بی‌معنا دوری کنیم. منظورم از مینیمالیسم اینه که هر چیزی که وجود داره، از کار تا ابزار فیزیکی، برای هدف و مفهوم روشن و مشخصی وجود داشته باشه و هر چیزی بیرون از این دایره دور ریخته بشه.
  • نظم! حرفش راحته اما اجراش واقعا مشکله. زندگی منظم به ما کمک می‌کنه که اتفاقات ناگهانی رو به حداقل برسونیم البته بهتر کنترل و مدیریتشون کنیم. درباره نظم خیلی میشه نوشت اما خلاصه قضیه،‌ چیزی که من دنبالشم، ساده است. هر چیزی جای خودش رو داشته باشه و مشخص‌ باشه قراره چطور، کجا و چرا مورد استفاده باشه. این «چیز» می‌تونه کار، ابزار، و حتی افکار‌ باشه!
  • تمرکز! مهمترین هدف دو مورد بالا همینه. باید به تمرکز کاملی رسید که هدفمندی همه کارها رو تضمین کنه. تمرکز لزوما به معنای این نیست که فقط یک پروژه در حال اجرا وجود داشته باشه. برای‌ من به معنی هماهنگی پروژه‌هاست، انسجام توی اون‌ها و البته پاک کردن ذهن از حواسپرتی‌های بی‌ربط به اون‌ها.

دارم خونه جدیدم رو می‌چینم و خودم رو برای کارهای مهمتری آماده می‌کنم و سعی می‌کنم نتیجه افکار این چند ماه همراه رخوتم رو توی این کارها تاثیر بدم. شدیدا نگرانم اما امیدوار که این بار نتیجه افکارم بهتر باشه.