چقدر از مشکلات ما واقعا وجود دارند؟

اینکه چقدر از مشکلات من و چقدر از دردهای روحی متفاوتی که هر روز تجربه می‌کنم واقعاً وجود دارن و چقدر از اون‌ها ناشی از انتظارات غیرواقعی من، اثرات تجارب قبلی و ترس‌های من و حتی تاثیرات ناخودآگاه ذهنم هستن، مهمترین سوالی بوده که من رو به سمت خوندن کتاب‌هایی درباره‌ی روان‌درمانی و به صورت کلی کارکردهای روانی انسان کشیده. نظرات فروید و اخیرا اروین یالوم کمک زیادی به من کرده تا درک صحیح‎‌تری از واقعیت‌های این حوزه داشته باشم و الان و بعد از تمرین‌ زیاد می‌تونم به رفتار خودم و دلایل واکنش‎‌هام فکر کنم (واقعا در همین حد، فقط می‌تونم فکر کنم!) اما هنوز نه دانش عمیقی در این زمینه دارم که به دیگران انتقال بدم و نه تغییر محسوسی توی رفتارهای روزمره‌ام مشاهده می‌کنم.

به هر حال دلیل نوشتن من در مورد این کنجکاوی قدیمی اینه که امروز ساعت‌های زیادی رو عصبانی و ناراحت بودم فقط  به خاطر اینکه ماشینم مشکل داشت و پکیج گرمایشیخونه خراب بود. این حالات روحی و رفتاری هر روز تکرار می‌شن و البته هر روز به زندگی من آسیب می‌زنن.

هر کدوم از ما آدم‌ها برای زندگیمون ایده‌آل‌هایی داریم که گاهی به شکل معنای زندگیمون در میان. من دوست دارم هر روزم رو به مطالعه، مخصوصا توی زمینه کاریم، بگذرونم، به مسائل پیچیده‌تر فکر کنم و بتونم افکارم رو به دیگران منتقل کنم و یا چیز‌هایی با کمک این افکار بسازم که به نظرم جاشون توی زندگی ما خالیه. کاملا مشخصه که این تصویری از زندگی روزمره من نیست، رویای منه و آرزوهای من برای خودم. در واقعیت من تقریبا هر روزم رو سرگرم درگیر شدن با مشکلاتی هستم که حتی خجالت می‌کشم اسم مشکل روشون بگذارم. و حتی بدتر، گاهی ساعت‌ها وقتم رو هدر می‌دم چون جرئت روبرو شدن با این مشکلات پیش پا افتاده رو ندارم.

گذشته از خودم، خیلی از اطرافیانم رو هم هر روز درگیر این مسائل می‌بینم. البته میزان درگیر بودنشون با این مسائل متفاوته. به طور کلی می‌تونم اونا رو توی دو گروه دسته‌بندی کنم:

  • کسانی که بدون فکر کردن و به خاطر یک بک گراند خاص توی زندگیشون حسرت چیزهایی رو می‌خورن که نه بهش نیاز دارن و نه حقیقتا خوشحالشون می‌کنه. اونا به دلایل مختلف روانی چیزهای اشتباهی رو می‌پرستن و فکر می‌کنن همه زندگیشون همینه. این «چیز» می‌تونه پول زیاد، ارتباط با جنس مخالف، مهاجرت به کشوری با اوضاع بهتر، پولدار یا لاکچری دیده شدن و یا هر چیزی مثل این‌ها باشه. گاهی اونقدر میزان حسرت و له له این آدما برای آرزوهای سطحیشون زیاد میشه که مجبورم ازشون فرار کنم.
  • کسانی که شدیدا با چیزهای پیش پا افتاده خودشون رو نابود می‌کنن! شکست‌های عشقی وحشتناک نوع وخیم این موضوعه و توی سطوح پایین‌تر کسانی که با سر و ته روشن کردن سیگارشون هم روزشون خراب میشه

خودم من هم کم و زیاد جز هر دو دسته هستم. دوست دارم بیشتر به این مسئله فکر کنم و به دیگران هم توصیه می‌کنم بیشتر بهش فکر کنن. اگه به نتیجه‌ای رسیدین به من هم اطلاع بدین.

 

تصویر پست:

“Helplessness” by Dawn DiCicco

ابزارهایی برای ارتباط با جهان

مدتی بود به خاطر کنکور دکترا بلاگ رو به روز نکردم. البته جدای از این دلیل مهم دیگه‌ای هم داشتم. این مدت مطالعات سخت و فشرده‌ای داشتم و همزمان با این مطالعات به خودم و نقش خودم در دنیای اطرافم بیشتر فکر کردم. این بلاگ هم به عنوان یک بخش مهم از زندگی آینده‌ی من از این نقد بی‌رحمانه من نسبت به گذشته‌ام در امان نبود. تا جایی که می‌شد همه چیز رو زیر سوال بردم و از اول ساختم تا نهایتا به یک نسخه پایدار از هر چیزی برسم. به هر حال الان معنی پدیده‌هایی که ازشون برای ارتباط و اثرگذاری بر محیط استفاده می‌کنم روشن‌تر شده. این ابزار باید به همین نحو پایدار نگهداری بشن و همواره در تکامل برای بهبود قرار داشته باشن.

به هر حال، دنیای آزاد قراره جایی باشه برای بیشتر فکر کردن به دنیایی که هر روز داره تغییر می‌کنه. به بازی‌هایی که روی زندگی ما اثر می‌گذارن و به تکنولوژی که ارتباط ما با جهان رو عوض می‌کنه.

بی‎نظمیِ نابودگر

روزی که منظم کردن زندگی‌ام رو  شروع کردم باورم نمی‌شد این کار اینقدر وقتگیر و سخت باشه. همه چیز از جایی شروع شده بود که احساس خستگی می‌کردم. احساس می‌کردم کارهایی که دارم انجام می‌دم دیگه به اندازه کافی جذابیتی برای من نداره. از اون موقع تنبلی کردنم شروع شد. از زیر کوچکترین کارهایی در می‌رفتم و اون‌ها رو به آینده نامعلومی موکول می‌کردم. به مرور بی‌خیال برنامه‌ریزی‌های روزمره و بعدا بلندمدتم شدم و زندگی رو در لحظه خلاصه کردم. البته بهونه‌های مختلفی هم برای این کارم داشتم و خودم رو به خوبی توجیه می‌کردم. این روند ادامه پیدا کرد و نهایتا به جایی رسید که کنترلم روی زندگی رو از دست دادم و نظم همه چیز به هم ریخت. کارهای انجام نشده روی هم انباشته شد، جوری که تموم کردنشون نشدی به نظر می‌رسید.

یک لحظه به خودم اومدم و دیدم اگه همه چیز رو دوباره نظم ندم، اگه زندگیم رو مجددا کنترل نکنم، باید با همه آرزوهایی که برای این زندگی کوتاه داشتم خداحافظی کنم. این شروع فرایندی بود که هر چقدر پیش رفت فهمیدم چقدر سخته و چقدر انرژی می‌خواد. بالاخره و با وقت زیادی که گذاشتم تموم شد اما به این نتیجه رسیدم که نباید کنترل زندگی رو از دست داد. نباید حتی یک روز رو بی‌خیال شد و به این فکر کرد که اتفاقی نمی‌افته و بعدا میشه انجامش داد. خیلی زود ممکنه هر چیزی که ساختیم از بین بره!

 

پی‌نوشت: این مطلب رو که نوشتم و منتشر کردم متوجه شدم از آخرین پست این بلاگ ۲۲ روز گذشته. وقتی بهش فکر می‌کنم واقعا باورم نمیشه. زمان خیلی زودتر از چیزی که ما فکرش رو می‎کنیم می‌گذره و قبل از اینکه به خودمون بیایم ممکنه مهلتمون برای زندگی کردن تموم بشه. همیشه دوست داشتم قدر این لحظات رو بیشتر بدونم اما چندان موفق نبودم. تمام این سال‌ها به سادگی گذشته. معمولا همه ما اکثر روزهامون رو با کار کردن برده‌وار برای دیگران، تمرکز روی پول درآوردن به عنوان هدف زندگی و پر کردن اندک اوقات فراغت با تفریح‌های مبتذل و بی‌‎مزه می‎گذرونیم. راه حل رو نمی‌دونم اما یک جای کار می‌لنگه!

چرا نوشتن در وبلاگ خوب است و نوشتن در کانال‌های تلگرام بد!

فکر می‌کنم تیتر این نوشته به اندازه کافی گویاست‌. مطمئنا اگر کسی دز تلگرام، فیسبوک یا هرجایی شبیه این‌ها بنویسه مخاطب بیشتری جذب می‌کنه اما چنین کاری مخالف روح اینترنتی هست که قرار بوده ساخته بشه. اینترنتی که من می‌شناسم جایی برای دسترسی آزاد به دانش، آگاهی و هر چیزی بوده، چیزی که می‌تونست می‌تونست سرنوشت بشر مغموم و تنهای امروز رو عوض کنه اما نه تنها اینطور نشد که از طرفی ابزار اعمال قدرت دولت‌های فاسد همه دنیا شد و از طرفی هم پدیده‌ای تفریحی و بی‌معنا برای رسانه‌های اجتماعی.

نوشتن توی تلگرام یا هر چیزی مثل اون باعث میشه دسترسی به مطالب شما بدون استفاده از اون پلتفرم غیر ممکن بشه و با از بین رفتن پلتفرم احتمالا نابود بشه. مطالبی که می‌نویسیم توی وب قابل جستجو نیست و این چیزیه که اینترنت رو بی‌معنی می‌کنه.

مطمئنا بعدا بیشتر درباره این موضوع توضیح می‌دم. فقط برای اینکه دوستانی که از فید بلاگ استفاده نمی‌کنن از به روز رسانی بلاگ باخبر بشن لینک‌های بلاگ توی کانال دنیای آزاد روی تلگرام قرار می‌گیره‌‌. دلیل اینکه هنوز لینک‌های این بلاگ رو جایی به اشتراک نمی‌ذارم اینه که نیاز دارم مطمئن شم مرتب می‌نویسم و چیزی برای گفتن دارم.

و نهایتا اینکه بیشتر به پدیده‌های اطرافمون فکر کنیم تا نجاتشون بدیم. بشر تحمل بحران‌های اجتماعی جدید رو نداره.

چرا دیگر کاربر هیچکدام از شبکه‌های اجتماعی نیستم

چند ماهی بود که اصلا و اصلا اعصاب درست و حسابی نداشتم و مخصوصا توی شبکه‌های اجتماعی به همه می‌پریدم. انگار همه با من مادرزادی دشمنی داشتن. من هیچوقت آدم بی‌ادبی نبودم که بی‌خود و بی‌جهت به کسی بپرم اما چند ماه گذشته صدها بار سلطنت‌طلب‌ها رو عقب‌مونده، بی‌سواد، بی‌شعور و… خطاب کردم، به ناسیونالیست‌ها توهین کردم، اصلاح‌طلب‌ها و دستگاه حاکم ایران هم که دیگه سیبل همیشگی بوده! کمترین توهینم به سرمایه‌دارها «خوک کثیف» بود‌ و آدم‌های اطرافم ازاهر قشری زپ هدف قرار می‌دادم. این همه عصبانیت، این همه وقت گذاشتن برای توهین به دیگران و این همه صرف خلاقیت توی پیدا کرده «ناسزای سزاوارتر» از کجا میاد؟ اصلا این آدم‌ها همه عوضی، اما من از کی اینقدر چفت و بست دهنم پاره شد؟ من چرا خودم رو اینقدر درگیر کردم؟ من کی اینقدر احمق شدم که «مبارزه» برای آزادی، برای برابری و برای انسانیت رو توی به فحش کشیدن دیگران دنبال کنم؟ اینقدر ضعف و اینقدر کوتوله شدن از کجا میاد؟

اگه با خودمون رو راست باشیم و بخوایم به واقعیت بپردازیم واضحه که اوضاع همه ما، اوضاع جامعه‌ی ما خیلی خیلی خرابه‌. نشانه‌های این سقوط، این فروپاشی، این انحطاط کاملا مشخصه. بخشی از جامعه ما داره به کلی نابود میشه. بخش مهمی از جامعه توی فقر، بی‌سوادی، بی‌عدالتی و فساد غرق شده. این قهقرایی که ما به سمتش میریم از ما آدم‌های تنبل، خودشیفته و بی‌سوادی ساخته که توی شبکه‌های اجتماعی تکثیر میشیم و فقط به هم می‌پریم. من که میانگین مطالعه کردنم به زحمت به استاندارد آدم‌های نرمال جهان میرسه به خودم جرئت میدم بقیه رو بیسواد صدا بزنم. چرا؟ چون من با دیدن نظرات به وضوح غلط، بی‌شرمانه و مبتذل دیگران هر روز عصبانی‌تر، هر روز خسته‌تر و هر روز خودشیفته‌تر میشم!

شبکه اجتماعی ما آدم‌های تنبل رو بیشتر و بیشتر و بیشتر کودن و بی‌عرضه و بی‌لیاقت و بی‌کفایت کرده. از کارهای جدی، از امور واقعی، از نیازهای اساسی جامعه عقب‌موندمون دور میشیم برای اینکه تو سر و کله‌ی هم بزنیم. تازه این قسمت خوبشه، قسمتیه که این همه ابتذال و اراجیف رو نادیده می‌گیریم. ما به جای تولید فکر، به جای اندیشیدن و به جای تربیت نیروی خلاق و باسواد برای اداره اجتماع، برای ساختن دنیای بهتر، هر روز درگیر لات‌بازی مجازی و عربده‌کشی بی‌معنی هستیم، و این سقوط انسان ایرانی رو سریع‌تر کرده.

من خسته شدم اونقدر که وقتم رو به جای خوندن صرف مسخره‌بازی‌های مجازی کردم. این مدت چقدر از وقت باارزشی رو که می‌شد به خوندن فلسفه، به خوندن افکار انسان‌های بزرگ اختصاص بدم صرف خوندن توییت‌های یک عده جوون جعلقی کردم که فقط توی نوشتن جملات کوتاه بی‌سر و ته استعداد دارن. خسته شدم از اینکه وقتی رو که باید صرف دیوانه‌وار خوندن و فکر کردن و ساختن و خلق کردن می‌شد، صرف ابراز خشم روی یک عده بی‌دست و پای فرومایه مثل‌ همین فوکول کرواتی‌های سلطنت‌طلب کردم که توی سیر تاریخ حتی یک اسم ساده هم ازشون نمی‌مونه. خسته شدم اونقدر که خشمم رو به جای اینکه بر سر تاریخی بکوبم که این روزها رو ساخته، سر مبتذل‌هایی خالی کردم که درکشون از زندگی از یک گوسفند هم کمتره، انگل‌هایی که هیچوقت چیزی بیشتر از (به قول اخوان ثالث) حلق و دلق و جلق نفهمیدن، بی‌چاره‌های قابل ترحمی که نه تنها در حد یک سر سوزن توی سرنوشت جهان و بشر اثری ندارن که حتی روی زندگی خودشون هم اثری نمی‌ذارن.

خسته شدم از این همه خودشیفتگی و خودستایی. واقعیت اینه که من هم هیچ چیزی از زندگی نمی‌فهمم و هنوز هم هزاران سوالی دارم که قبلا‌ جواب داده شدن اما به خودم زحمت تحقیق درباره اونها رو ندادم. من توی همه چیزهایی که براشون تلاش کردم هم به زحمت توی یک سطح پایین قرار دارم، یک اپسیلون بالاتر از صفر. هیچ دستاوردی تا این سن نداشتم و حتی برای چیزی تلاش واقعی نداشتم. تنبلی تمام زندگیم با من بوده و سیستم فکریم یه سیستم غلط و خراب و معیوبه. چرا آدمی مثل‌ من باید این بیهودگی رو ادامه بده؟

من دیگه از شبکه‌های اجتماعی استفاده نمی‌کنم چون تصمیم گرفتم برای خودم ارزش قائل باشم! ترجیح می‌دم بخونم، خلق کنم، آزمون و خطا کنم و دربارشون همینجا بنویسم، یک نفر حرف‌های جدی من رو بخونه و نقد کنه ارزشش بیشتر از اینه که صدها نفر جملات بی‌معنی من روی توییتر رو ببینن و مثل خودم معنیش رو نفهمن، یا عکس‌های مسخرم روی اینستاگرام رو لایک کنن و فقط بفهمن هنوز زنده‌ام.

شاید اینجا اولِ انقلابِ کسی باشد

این روزها اوضاع و احوال کشور ایران خوب نیست. البته این بار اول نیست که بازی‌های کثیف سیاسی چنین بحرانی رو نتیجه می‌دن، اما این بار اوضاع از دفعات قبلی بدتر و امید موجود توی جامعه از هر زمانی کمتره. اگر کوچکترین ساین مثبتی توی جامعه ایران وجود داشت و صحبت از تغییر می‌کرد امروز می‌تونستم بهش دل ببندم و امیدوار باشم اما واقعیت تلخ‌تر از این‌هاست. جامعه ایران هر روز بیشتر از روز قبل خودش رو گم می‌کنه. مردم طبقه متوسط ما منتظر ناجی هستن و سردرگم و بدون سرپناه خودشون رو به بی‌خیالی زدن. پرولتاریای ایران ناآگاه‌تر و بی‌جون‌تر از هر زمانی داره زیر دست و پای جامعه له میشه. و بورژوازی ایران از هر زمانی طمع‌کارتر، جانی‌تر و بی‌حیاتر خون یک کشور رو با تمام سرعتی که می‌تونه می‌مکه.

این همه ناامیدی حتی آدم‌های امیدوار رو هم خسته کرده. من هر روز به فکر اینم که بتونم توی ذهنم یه سناریوی خوب از این اوضاع بسازم اما نمی‌تونم. از موندن می‌ترسم و از فرار هم همینطور. از جنگ می‌ترسم هر چند می‌دونم صلح فقط این طبقه نوکیسه رو چاق‌تر و هیولاتر می‌کنه.

واقعیت اینه که این روزها همه ما ناامیدی رو به هم تزریق می‌کنیم و ذره‌ای به هم اعتماد نداریم. تمام ما شبیه کسانی شدیم که برای فرار از درد به مواد مخدر رو میارن و توی توهمات خودشون، توی بی‌دردی چندش‌آورشون صبح رو شب می‌کنن. همه ما منتظر منجی هستیم، چیزی که وجود نداره.

این روزها همه‌ی ما نیاز داریم اول توی وجود خودمون انقلاب کنیم. اول قبول کنیم که چقدر کم کار کردیم، کم خوندیم، کم نوشتیم و کم فکر کردیم. بعد از اون باید سعی کنیم این تنبلی رو جبران کنیم و باور داشته باشیم که تا خودمون تغییر نکنیم هیچ چیزی عوض نمیشه.

گیج نزن پسر

دیشب ماشینم پیدا شد و فردا صبح با دردسر زیادی می‌تونم تحویلش بگیرم. انرژی زیادی باید صرف این کار بشه، همونطور که چند ماه گذشته انرژی‌ زیادی رو که می‌تونستم صرف کارهای مهمتر،‌ مطالعه و تحقیق و البته پروژه‌های جذاب کنم، صرف اینطور کارها کردم. از خرابی‌های لپتاپ قدیمی گرفته تا کار جدید پیدا کردن، خونه پیدا کردن، اثاث‌کشی و خیلی چیزهای مشابه. همه این‌ها باعث شده زمان زیادی رو هم صرف این موضوع کنم که چطور باید جلوی این روند رو سد کنم و کنترل‌ زندگی رو بهتر دستم بگیرم. جواب‌های زیادی پیدا کردم و افکارم خیلی بالا و پایین شد اما مهمترینش این بود:

  • زندگی مینیمال! برای تمرکز کردن خیلی خیلی مهمه که از شلوغی‌های بیهوده و بی‌معنا دوری کنیم. منظورم از مینیمالیسم اینه که هر چیزی که وجود داره، از کار تا ابزار فیزیکی، برای هدف و مفهوم روشن و مشخصی وجود داشته باشه و هر چیزی بیرون از این دایره دور ریخته بشه.
  • نظم! حرفش راحته اما اجراش واقعا مشکله. زندگی منظم به ما کمک می‌کنه که اتفاقات ناگهانی رو به حداقل برسونیم البته بهتر کنترل و مدیریتشون کنیم. درباره نظم خیلی میشه نوشت اما خلاصه قضیه،‌ چیزی که من دنبالشم، ساده است. هر چیزی جای خودش رو داشته باشه و مشخص‌ باشه قراره چطور، کجا و چرا مورد استفاده باشه. این «چیز» می‌تونه کار، ابزار، و حتی افکار‌ باشه!
  • تمرکز! مهمترین هدف دو مورد بالا همینه. باید به تمرکز کاملی رسید که هدفمندی همه کارها رو تضمین کنه. تمرکز لزوما به معنای این نیست که فقط یک پروژه در حال اجرا وجود داشته باشه. برای‌ من به معنی هماهنگی پروژه‌هاست، انسجام توی اون‌ها و البته پاک کردن ذهن از حواسپرتی‌های بی‌ربط به اون‌ها.

دارم خونه جدیدم رو می‌چینم و خودم رو برای کارهای مهمتری آماده می‌کنم و سعی می‌کنم نتیجه افکار این چند ماه همراه رخوتم رو توی این کارها تاثیر بدم. شدیدا نگرانم اما امیدوار که این بار نتیجه افکارم بهتر باشه.

سیستمی از سر تا ذیل خراب

امروز درگیر کلانتری و آگاهی و دادسرا بودم. چندین نفر دیگه هم مثل من از این طرف به اون طرف می‌چرخیدن تا بتونن ماشین دزدیده شدشون رو پس بگیرن. اوضاع من بهتر بود چون چیزی تو ماشین نداشتم. زنی همراه بچه چند ماهش اومده بود که لپتاپ و گوشی و مدارک کاریش هم توی ماشین بود. امروز متوجه چندتا نکته شدم

  • سیستم به شدت سخت کار می‌کنه. برای دزدیده شدن یه ماشین قدیمی باید اول کلانتری می‌رفتم. تلفن ۱۱۰ جواب نمی‌داد. کلانتری هم اونقدر شلوغ بود که به وضع داخلیشون هم نمی‌تونستن برسن. هر چند برخوردشون خوب بود اما به هر حال وقت کمی برای هر مراجع داشتن.
  • بعد از اون باید می‌رفتم دادسرا. جایی که مشخصه خیلی بیشتر پول‌ دارن اما با همه هم سر دعوا دارن. اونجا بود که هزینه‌های مختلفی می‌گرفتن و هرکسی یه گوشه کاسبی داشت. همون شکایت کلانتری باید اونجا هم ثبت می‌شد. دادسرا فشل‌ترین قسمت این سیستم معیوبه. اونجا برین آدمای جالبی هم می‌بینین.
  • بعد از اینا باید می‌رفتم آگاهی. وقت بیشتری داشتن و بوروکراسی بیشتر. نفهمیدم چرا سیستم اینقدر‌ داغونه که باید سومین جا هم شکایتم ثبت می‌شد، اونم شکایتی که مشخص نیست از کیه.

نتیجه من اینه که خودتون مواظب باشین. تقریبا هیچکس وقت نداره مراقبت کنه. قفل فرمون هم کاملا بی‌ارزشه و جلوی دزدی رو نمی‌گیره. و اونقدر دزدی تو تهران زیاده که نباید فکر کنین سراغتون نمیاد.

چرا نمی‌فهمم چه خبره!

امشب برای دومین بار در سه ماه گذشته ماشینم رو دزدیدن و اولین تصمیم من بعد از این اتفاق عصبانی کننده این بود: باید دوباره توی وبلاگم بنویسم! و این چندمین باره که توی همین آدرس وبلاگم رو میسازم! هیچ تصمیمی رو توی زندگیم اینقدر نگرفتم و بعد فکر کنم بیخود بوده.

توی دو سال گذشته که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاد. مهمترینش این بود که آخرین کسانی که هنوز وبلاگ می‌نوشتن بی‌خیال شدن! دلیلش رو نمیدونم. برای من که معمولا وبلاگ‌های غیرفارسی رو دنبال نمی‌کنم (می‌دونم کار افتخارآمیزی نیست) باعث تعجب و ناراحتیه. اما در عین حال درک می‌کنم. مردم دوست دارن جایی بنویسن که خونده بشن و این روزها کمتر وبلاگ‌ها رو می‌خونن. اما من هنوز دوست دارم بنویسم و امیدوارم بتونم کسانی رو پیدا کنم به بخونن! سخته اما سعی می‌کنم راه حلش رو پیدا کنم.

این روزها خیلی‌ها روی سرویس‌هایی مثل مدیوم و نمونه ایرانیش “ویرگول” وبلاگشون رو می‌نویسن اما من علاقه‌ای به این کار (توی نمونه ایرانیش) نداشتم. دلیلش واضحه. با وجود امکانات خوب ویرگول و مزایایی که میده و مهمتر از همه اینکه می‌تونه مخاطب بیشتری بیاره، یک نقطه ضعف بزرگ هست که قابل کنترل نیست. این سرویس برای اینکه فیلتر نشه مجبوره فیلتر کنه! تقریبا شدنی نیست که توی یک سیستم سیاسی سانسورچی باشی، سانسور نکنی و سانسور هم نشی. قضیه ساده است. درسته همین وبلاگ هم ممکنه سانسور بشه، اما حداقلش اینه که می‎‌تونم مطمئن باشم که تاریخچه نوشته‌هام از بین نمی‌ره!

برگردیم به دزدی ماشین. این اتفاق برای دومین باره که میافته. من در حدی که در توانم بوده و معقول بوده امنیت ماشینم رو رعایت کردم اما شاید از بدشانسی منه که دو بار گرفتار شدم. خیلی حوصله این رو ندارم که درباره طرز فکرم نسبت به این اتفاق بنویسم، فعلا امیدوارم پیدا بشه تا انرژی بیشتری داشته باشم و بعدا دربارش حرف بزنم.

این مدت یکی دوتا پست روی ویرگول داشتم که لینکش رو می‌گذارم. بعد از این بیشتر اینجا می‌نویسم، ضرری نداره. ممکنه مطالب آموزشی روی ویرگول بگذارم اما مطمئنا اینجا لینک می‌کنم.

اکانت رایگان گیت هاب برای دانشجوهای ایران

چرا فکر می‌کنم نوشتن مهم است