چرا دیگر کاربر هیچکدام از شبکه‌های اجتماعی نیستم

چند ماهی بود که اصلا و اصلا اعصاب درست و حسابی نداشتم و مخصوصا توی شبکه‌های اجتماعی به همه می‌پریدم. انگار همه با من مادرزادی دشمنی داشتن. من هیچوقت آدم بی‌ادبی نبودم که بی‌خود و بی‌جهت به کسی بپرم اما چند ماه گذشته صدها بار سلطنت‌طلب‌ها رو عقب‌مونده، بی‌سواد، بی‌شعور و… خطاب کردم، به ناسیونالیست‌ها توهین کردم، اصلاح‌طلب‌ها و دستگاه حاکم ایران هم که دیگه سیبل همیشگی بوده! کمترین توهینم به سرمایه‌دارها «خوک کثیف» بود‌ و آدم‌های اطرافم ازاهر قشری زپ هدف قرار می‌دادم. این همه عصبانیت، این همه وقت گذاشتن برای توهین به دیگران و این همه صرف خلاقیت توی پیدا کرده «ناسزای سزاوارتر» از کجا میاد؟ اصلا این آدم‌ها همه عوضی، اما من از کی اینقدر چفت و بست دهنم پاره شد؟ من چرا خودم رو اینقدر درگیر کردم؟ من کی اینقدر احمق شدم که «مبارزه» برای آزادی، برای برابری و برای انسانیت رو توی به فحش کشیدن دیگران دنبال کنم؟ اینقدر ضعف و اینقدر کوتوله شدن از کجا میاد؟

اگه با خودمون رو راست باشیم و بخوایم به واقعیت بپردازیم واضحه که اوضاع همه ما، اوضاع جامعه‌ی ما خیلی خیلی خرابه‌. نشانه‌های این سقوط، این فروپاشی، این انحطاط کاملا مشخصه. بخشی از جامعه ما داره به کلی نابود میشه. بخش مهمی از جامعه توی فقر، بی‌سوادی، بی‌عدالتی و فساد غرق شده. این قهقرایی که ما به سمتش میریم از ما آدم‌های تنبل، خودشیفته و بی‌سوادی ساخته که توی شبکه‌های اجتماعی تکثیر میشیم و فقط به هم می‌پریم. من که میانگین مطالعه کردنم به زحمت به استاندارد آدم‌های نرمال جهان میرسه به خودم جرئت میدم بقیه رو بیسواد صدا بزنم. چرا؟ چون من با دیدن نظرات به وضوح غلط، بی‌شرمانه و مبتذل دیگران هر روز عصبانی‌تر، هر روز خسته‌تر و هر روز خودشیفته‌تر میشم!

شبکه اجتماعی ما آدم‌های تنبل رو بیشتر و بیشتر و بیشتر کودن و بی‌عرضه و بی‌لیاقت و بی‌کفایت کرده. از کارهای جدی، از امور واقعی، از نیازهای اساسی جامعه عقب‌موندمون دور میشیم برای اینکه تو سر و کله‌ی هم بزنیم. تازه این قسمت خوبشه، قسمتیه که این همه ابتذال و اراجیف رو نادیده می‌گیریم. ما به جای تولید فکر، به جای اندیشیدن و به جای تربیت نیروی خلاق و باسواد برای اداره اجتماع، برای ساختن دنیای بهتر، هر روز درگیر لات‌بازی مجازی و عربده‌کشی بی‌معنی هستیم، و این سقوط انسان ایرانی رو سریع‌تر کرده.

من خسته شدم اونقدر که وقتم رو به جای خوندن صرف مسخره‌بازی‌های مجازی کردم. این مدت چقدر از وقت باارزشی رو که می‌شد به خوندن فلسفه، به خوندن افکار انسان‌های بزرگ اختصاص بدم صرف خوندن توییت‌های یک عده جوون جعلقی کردم که فقط توی نوشتن جملات کوتاه بی‌سر و ته استعداد دارن. خسته شدم از اینکه وقتی رو که باید صرف دیوانه‌وار خوندن و فکر کردن و ساختن و خلق کردن می‌شد، صرف ابراز خشم روی یک عده بی‌دست و پای فرومایه مثل‌ همین فوکول کرواتی‌های سلطنت‌طلب کردم که توی سیر تاریخ حتی یک اسم ساده هم ازشون نمی‌مونه. خسته شدم اونقدر که خشمم رو به جای اینکه بر سر تاریخی بکوبم که این روزها رو ساخته، سر مبتذل‌هایی خالی کردم که درکشون از زندگی از یک گوسفند هم کمتره، انگل‌هایی که هیچوقت چیزی بیشتر از (به قول اخوان ثالث) حلق و دلق و جلق نفهمیدن، بی‌چاره‌های قابل ترحمی که نه تنها در حد یک سر سوزن توی سرنوشت جهان و بشر اثری ندارن که حتی روی زندگی خودشون هم اثری نمی‌ذارن.

خسته شدم از این همه خودشیفتگی و خودستایی. واقعیت اینه که من هم هیچ چیزی از زندگی نمی‌فهمم و هنوز هم هزاران سوالی دارم که قبلا‌ جواب داده شدن اما به خودم زحمت تحقیق درباره اونها رو ندادم. من توی همه چیزهایی که براشون تلاش کردم هم به زحمت توی یک سطح پایین قرار دارم، یک اپسیلون بالاتر از صفر. هیچ دستاوردی تا این سن نداشتم و حتی برای چیزی تلاش واقعی نداشتم. تنبلی تمام زندگیم با من بوده و سیستم فکریم یه سیستم غلط و خراب و معیوبه. چرا آدمی مثل‌ من باید این بیهودگی رو ادامه بده؟

من دیگه از شبکه‌های اجتماعی استفاده نمی‌کنم چون تصمیم گرفتم برای خودم ارزش قائل باشم! ترجیح می‌دم بخونم، خلق کنم، آزمون و خطا کنم و دربارشون همینجا بنویسم، یک نفر حرف‌های جدی من رو بخونه و نقد کنه ارزشش بیشتر از اینه که صدها نفر جملات بی‌معنی من روی توییتر رو ببینن و مثل خودم معنیش رو نفهمن، یا عکس‌های مسخرم روی اینستاگرام رو لایک کنن و فقط بفهمن هنوز زنده‌ام.