چقدر از مشکلات ما واقعا وجود دارند؟

اینکه چقدر از مشکلات من و چقدر از دردهای روحی متفاوتی که هر روز تجربه می‌کنم واقعاً وجود دارن و چقدر از اون‌ها ناشی از انتظارات غیرواقعی من، اثرات تجارب قبلی و ترس‌های من و حتی تاثیرات ناخودآگاه ذهنم هستن، مهمترین سوالی بوده که من رو به سمت خوندن کتاب‌هایی درباره‌ی روان‌درمانی و به صورت کلی کارکردهای روانی انسان کشیده. نظرات فروید و اخیرا اروین یالوم کمک زیادی به من کرده تا درک صحیح‎‌تری از واقعیت‌های این حوزه داشته باشم و الان و بعد از تمرین‌ زیاد می‌تونم به رفتار خودم و دلایل واکنش‎‌هام فکر کنم (واقعا در همین حد، فقط می‌تونم فکر کنم!) اما هنوز نه دانش عمیقی در این زمینه دارم که به دیگران انتقال بدم و نه تغییر محسوسی توی رفتارهای روزمره‌ام مشاهده می‌کنم.

به هر حال دلیل نوشتن من در مورد این کنجکاوی قدیمی اینه که امروز ساعت‌های زیادی رو عصبانی و ناراحت بودم فقط  به خاطر اینکه ماشینم مشکل داشت و پکیج گرمایشیخونه خراب بود. این حالات روحی و رفتاری هر روز تکرار می‌شن و البته هر روز به زندگی من آسیب می‌زنن.

هر کدوم از ما آدم‌ها برای زندگیمون ایده‌آل‌هایی داریم که گاهی به شکل معنای زندگیمون در میان. من دوست دارم هر روزم رو به مطالعه، مخصوصا توی زمینه کاریم، بگذرونم، به مسائل پیچیده‌تر فکر کنم و بتونم افکارم رو به دیگران منتقل کنم و یا چیز‌هایی با کمک این افکار بسازم که به نظرم جاشون توی زندگی ما خالیه. کاملا مشخصه که این تصویری از زندگی روزمره من نیست، رویای منه و آرزوهای من برای خودم. در واقعیت من تقریبا هر روزم رو سرگرم درگیر شدن با مشکلاتی هستم که حتی خجالت می‌کشم اسم مشکل روشون بگذارم. و حتی بدتر، گاهی ساعت‌ها وقتم رو هدر می‌دم چون جرئت روبرو شدن با این مشکلات پیش پا افتاده رو ندارم.

گذشته از خودم، خیلی از اطرافیانم رو هم هر روز درگیر این مسائل می‌بینم. البته میزان درگیر بودنشون با این مسائل متفاوته. به طور کلی می‌تونم اونا رو توی دو گروه دسته‌بندی کنم:

  • کسانی که بدون فکر کردن و به خاطر یک بک گراند خاص توی زندگیشون حسرت چیزهایی رو می‌خورن که نه بهش نیاز دارن و نه حقیقتا خوشحالشون می‌کنه. اونا به دلایل مختلف روانی چیزهای اشتباهی رو می‌پرستن و فکر می‌کنن همه زندگیشون همینه. این «چیز» می‌تونه پول زیاد، ارتباط با جنس مخالف، مهاجرت به کشوری با اوضاع بهتر، پولدار یا لاکچری دیده شدن و یا هر چیزی مثل این‌ها باشه. گاهی اونقدر میزان حسرت و له له این آدما برای آرزوهای سطحیشون زیاد میشه که مجبورم ازشون فرار کنم.
  • کسانی که شدیدا با چیزهای پیش پا افتاده خودشون رو نابود می‌کنن! شکست‌های عشقی وحشتناک نوع وخیم این موضوعه و توی سطوح پایین‌تر کسانی که با سر و ته روشن کردن سیگارشون هم روزشون خراب میشه

خودم من هم کم و زیاد جز هر دو دسته هستم. دوست دارم بیشتر به این مسئله فکر کنم و به دیگران هم توصیه می‌کنم بیشتر بهش فکر کنن. اگه به نتیجه‌ای رسیدین به من هم اطلاع بدین.

 

تصویر پست:

“Helplessness” by Dawn DiCicco