نامه: رویاهای من و رویاهای تو

این پست یک نامه کوتاه به دوستی قدیمی است که مدت‌هاست او را ندیده‌ام.

 

همایون عزیز

این روزها سایه‌ی پول بیشتر از هر زمانی بر دنیای رویایی ما سایه انداخته است. دنیایی که آن زمان، وقتی که فقط پانزده شانزده سال داشتیم، در ذهنمان تصور می‌کردیم. برنامه نویس بودیم و مثل خیلی از برنامه‌نویس‌ها فکر می‌کردیم تکنولوژی نجاتبخش جهانمان خواهد بود. یادت می‌آید که چطور چشم‌هایت برق می‌زد وقتی درباره آزمون تورینگ حرف می‌زدی؟ حالا، هر چند می‌ترسم که بگویم، اما باید اعتراف کنم که همه چیز برای من به باد رفته، برای تو چطور؟ هنوز هم با شنیدن اسم اپل و ماکروسافت ذوق زده می‌شوی و به آینده‌ی درخشان انسان فکر می‌کنی؟ یا مثل من چهره بی‌رنگ و دست‌های بی‌جان میلیون‌ها کارگری که زیر بار سنگین رشد تکنولوژی له شده‌اند را تجسم می‌کنی؟

همایون

سایه‌ی پول تمام زندگی من را تاریک کرده است. دیگر نمی‌توانم بدون اینکه نفرتم را پنهان کنم درباره‌ی چیزی حرف بزنم. چند روز پیش در خیابان پسری را دیدم که کیسه‌ای هم قد خودش را می‌کشید و در آن زباله جمع می‌کرد. خسته بود و نمی‌توانستم تصور کنم در مغزش چه می‌گذرد. از کنارم که می‌گذشت گفتم خسته نباشی، و با لهجه جنوبی‌اش گفت «نه والله خسته نیستم». آن لهجه و پوست گندمی‌اش من را به یاد تو ‌انداخت. به یاد روزهایی افتادم که در خیابان‌های اهواز قدم می‌زدیم تا به بازار بزرگ کامپیوتر و خیابان طالقانی برسیم. پاتوقی که در آن می‌توانستیم بین سی‌دی‌های بازی و لپ‌تاپ‌های جدید ساعت‌های خوشی داشته باشیم. یادم افتاد که با پوست تیره‌ات کیس سنگین کامپیوترت را روی شانه‌ات می‌گذاشتی و زیر بار حرف من نمی‌رفتی که این راه درست حمل کردنش نیست. یادت هست پیرمردی تو را دید و گفت من هم همینقدر انرژی داشتم و حالا منتظر مرگم و تو جواب دادی «من حالا حالا برای این کارها حوصله دارم»؟ کاش واقعا هنوز آن حوصله را داشته باشی. من دیگر آنطور نیستم. مثل آن روزها که برای یک کارت گرافیک بهتر پول‌های تغذیه‌ی مدرسه‌ام را‌ خرج نمی‌کردم و هر روز پنهانی با رایت سی‌دی پول در می‌آوردم. حالا دیگر از آن شوق ویرانگر و از آن رویای تفییر جهان جز گاه و بی‌گاه یادآوری خاطره‌ای هیچ چیز نمانده است.

یادم هست که همان روزها بود که تصمیم گرفته بودی با هر راهی ثروتمند شوی. می‌گفتی فقط به پول نیاز است و بدون پول کاری پیش نمی‌رود. هر روز تک تک جاهایی که می‌شناختیم را سر می‌زدیم مگر یک پروژه برنامه‌نویسی یا طراحی سایت برای دانشجو‌ها یا شرکت‌های کوچک پیدا کنیم. اما اولین نگاه آن‌ها به قد و قامت من و تو که از سنمان کمتر بود کافی بود تا ردمان کنند. چقدر برای چندرغاز زحمت می‌کشیدیم و چقدر خوشحال می‌شدیم. و تو همیشه می‌گفتی اول راه است، همین طور کم کم به جاهای خوبی می‌رسم. همه آن حرف‌ها و آرزوها برای ثروتمند شدن کشک بود. این را هر روز بیشتر می‌فهمم. نه اینکه نتوانی و نتوانیم که پول دربیاوریم. فهمیدم دردی که می‌خواستیم با پول درمانش کنیم اینطور درمان نخواهد شد. کشک بود همایون چون ثروت چیزی نیست که من را نجات دهد، من را خوشحال کند، من را ارضا کند. بیشتر همان توهم کودکی بود، بیشتر همان شور جوانی و جوگیر شدن بود. حالا فقط دوست دارم وقت داشته باشم، انرژی داشته باشم و هوش بهتری برای فهمیدن. نه تنها هیچکدام با پول نمی‌آید که حتی پول آن‌ها را به باد خواهد داد. البته این قسمت شخصی ماجرا است. بحث اجتماعی ماجرا خیلی دردآور است و می‌شود در این نامه از آن گذشت.

اشتباه برداشت نکنی. من هرگز معتقد نیستم که در فقر تقدسی هست. هرگز نیست معتقد نیستم که برای از بین بردن فاصله انسان‌ها همه با هم فقیر باشیم. هرگز هم فکر نمی‌کنم که پول داشتن در مفهوم کلی خودش انسانیت را از بین می‌برد. اما من سخت معتقدم که در این سیستم، در این سرمایه‌داری امروزی، پا در مسیر کسب ثروت گذاشتن نیازمند این است که در خودت انسانیتت را بکشی. مگر جز از راه مکیدن خون جامعه می‌شود سرمایه دار شد؟ و مگر ثروت فقط با کار مولد ممکن است؟ چطور می‌توان سودی را نصیب شد که حاصل کار کارگرانی است که هر کدام به خاطر محرومیت از این سودی که خود تولید کرده‌اند درگیر هزارجور مشکل هستند؟ منظورم از کارگر کسی مثل خودمان است. جانی بودن حتما این نیست که از دست کسی خون بچکد.

اشتباه برداشت نکنی؟ من نمی‌گویم موفقیت فردی بد است. من اصلا به موفقیت فردی اعتقادی ندارم. اصلا موفقیت نمی‌تواند امری فردی باشد. مگر می‌شود که موجودی مثل انسان که حتی در درونگراترین نوعش، مثل من و تو، سخت درگیر ارتباطات اجتماعی است موفقیت را امری فردی دید؟ مگر موجودی که تمام زندگی‌اش در جامعه معنا می‌یابد می‌تواند به تنهایی احساس موفقیت کند؟ این چیزی که موفقیت فردی نامگذاری شده است جز جنایت چیزی نیست. کودکانی که از بسیاری گربه‌ها و سگ‌ها گرسنه‌تر هستند جلوی چشمم رژه می‌روند اگر یک لحظه فکر کنم می‌توانم در حالی که آن‌ها وجود دارند و درد می‌کشند «موفقیت فردی» خودم را جشن بگیرم. چه ابتذالی!

اما ما جانی نبودیم همایون. ما در شور جوانی‌مان هم باز تشنه‌ی رویاهای بزرگمان برای جهان بودیم. آن روح جمعی زیبایی که وصفش می‌کردی. دنیایی که بیشتر شبیه‌ ترانه‌های جان لنون بود تا جهان واقع. آن زندگی بی‌رنجی که تولید ثروت فراوان برای همه را نوید می‌داد و انسان‌های ستمگر و فرصت‌طلب را یا در خود حل می‌کرد و یا طرد. روح انسانی ما دوباره زنده می‌شد. دیگر حاضر نمی‌شدیم به خاطر کمی پول دست به هر جنایتی بزنیم. چقدر دلم برای رویاهایمان درباره انسان‌ تنگ شده است!

اما دیدی انسانمان به چه روزی افتاده است؟ گاهی حس می‌کنم بازنده‌ی محضم. به لطف مفهوم «پول» از انسان چیزی نمانده جز موجودی سطحی و مبتذل. هنر، تکنولوژی، ادبیات و علم. این مفاهیم پاک و زیبا که قرار بود ما را به کمال برسانند. همه تبدیل شدند به اراجیفی برای ارضای میل سرمایه‌داران. همه ابزاری شدند برای تولید پول کثیف. همه سقوط کردند و شبحی شدند از حقیقتشان. و بین این همه چقدر دلم به حال هنر می‌سوزد. این موسیقی‌هایی که گوش می‌کنند، این سینما، این گالری‌ها. هر چیزی برای «پول» ژست مجددی گرفت و بازطراحی شد. انسان‌هایی که صبح تا شب برای پول بردگی می‌کنند مسخ شدند و صف کشیدند تا از هنر پول بسازند برای سرمایه‌دار. و بین این همه دلم بیشتر از همه وقتی می‌گیرد که به هنر فکر می‌کنم…

 

همایون

هنوز هم هدف زندگی‌ات کسب ثروت است؟ راهش سخت نیست. فقط باید روحت را، احساساتت را و نهایتا انسانیتت را قربانی کنی. البته نه به این سختی، این روزها گذشتن از این‌ها آنقدر طبیعی و روزمره شده است که دیگر نیازی به اعتراف‌های سخت نزد خودت نداری. اصلا گاهی فکر می‌کنم مگر کسی به این چیزها فکر هم می‌کند؟ مگر اصلا کسی وقتش را دارد؟ این روزها انسان بودن سخت است. این روزها فکر کردن سخت است. و چه شد که اینطور سقوط کردیم که انسان بودن اینقدر سخت شد؟

در ماشین شاسی بلند چینی‌اش نشسته است و به پاپ‌راک‌های امروزی‌اش گوش می‌کند. چیزی از موسیقی نمی‌فهمد و نیازی ندارد بفهمد. کلاس گیتار رفته و نت‌ها را می‌شناسد. واگنر نشنیده و اسم شوپن به گوشش آشنا نیست، اما در عوض عاشق پازل‌ بند است و گاهی هم با سالار عقیلی موسیقی «فاخر» را می‌شنود. از سر کار برمی‌گردد. در شرکت به او نابغه دیجیتال مارکتینگ می‌گویند. استعداد عجیب و بی‌نظیری در جلب مشتری از طریق نوشتن «کانتنت» در شبکه‎‌های اجتماعی برای جذب مشتریان تازه دارد. امشب بعد از یک هفته می‌خواهد دوست دخترش را ببیند و با هم به «کوروش» بروند تا هم فیلم جدید میلانی را ببینند و هم خریدی کنند و شام بخورند. یک هفته از دوست دخترش دور بوده چون دخترک تازه عمل بینی داشته و نمی‌خواسته «ورمش» را ببیند. آه که چه سوپرایز شیرینی!

پشت چراغ قرمز حاجی فیروز صورتش را سیاه کرده و قر می‌دهد. چقدر سر و صدا! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز پیرزن دستمال می‌فروشد. چقدر سیریش! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز پسرک شیشه را تمیز می‌کند به هشدارهای او توجهی ندارد. چه بی‌تربیت! شیشه را بالا می‌کشد.

پشت چراغ قرمز دختر بچه دستمال می‌فروشد. آخی! چقدر نازه مهشید، نه؟ آره عجقم خیلی گوگولیه. عمو بیا اینجا، بیا این ساندویچ هم واسه تو.

بگذار این دلقک‌های بی‌حیا، این انگل‌های بشر، این پسرفت‌های تکامل هم اینطور انسانیت را بشناسند همایون. اما این کار من و تو نیست. هنوز هم فکر می‌کنی باید کسب ثروت هدف باشد؟ به فرض که بخواهی همه‌اش را هم به خیریه ببخشی، این کمک خاصی به این درماندگی بشر خواهد کرد؟

یادت هست یک بار با هم درباره تد کزینسکی بحث می‌کردیم؟ توافق کردیم که او قاتل است و نمی‌تواند ستایش شود. اما فکر می‌کنی او بیشتر از الگوهای سابق من و تو جنایت کرده است؟ استیوجابز کبیرمان چگونه تولید انبوهش را در چین مدیریت می‌کرد تا سودش بیشینه شود؟ همین مارک زاکربرگ چقدر در حق انسان‌ها خیانت کرده است تا به این ثروت رسیده؟ آیا فقط کسی که بمبی منفجر می‌کند جنایتکار است؟ خلاصه‌، همیشه به این فکر می‌کنم که اگر بحث جنایت و خیانت باشد باید به خودمان هم نگاه کنیم. قضاوت را باید با فکر بیشتری انجام داد. اما خلاصه، در این سال‌ها قضاوت‌های من تغییر کرده‌اند. شاید یک سال دیگر، دو سال دیگر، باز هم عوض شود، اما حالا حداقل خیالم راحت است که می‌توانم شک کنم و به راحتی نپذیرم. چیزی که ما بودیم و نمی‌‌دانستیم.

 

رفیق قدیمی

راه من به ناکجا رفته است؟ مثل دیوانه‌ها شده‌ام که نمی‌توانم یک لحظه آرام بگیرم. حرف‌هایی می‌زنم که باعث انزجار دیگران می‌شود و همین هر روز مرا تنهاتر و عصبانی‌تر می‌کند. دوست داشتم برگردم و کاش می‌شد. دوست دارم بفهمم اشتباه می‌کنم و کاش بشود. اشتباه باشد که فکر می‌کنم باید یک گوشه خزید و آماده بود. اشتباه باشد که پشت هر دیوار دشمن می‌بینم و بدون اطمینان فریاد می‌کشم و بیهوده فحش می‌دهم.

البته، اینقدرها هم ساده نیست. من هنوز هم، با همه اینها، پر از رویا هستم. هنوز هم فکر می‌کنم می‌شود آینده را ساخت. هنوز هم فکر می‌کنم گوشه و کنار دنیا آدم‌هایی هستند که دردهای بزرگ و رویاهای بزرگ دارند. هنوز هم فکر می‌کنم رویا شروعی برای واقعیت‌های بزرگ است. اما همینطور که رویاهایم را پرورش می‌دهم بیشتر راه را گم می‌کنم. انگار آنقدر بزرگ هستند که چشم‌هایم را کور می‎کنند.

 

دوستدار همیشگی تو

رضا